من آينه اي که تو را منعکس توانم کرد، بر من بتاب


هر چه دارم از تو دارم , رو سياهم, تو بتاب


تابان


                             Saturday, October 12, 2002

● من تنهاش نگذاشته بودم، اما اون حس مي کرد که تنهاست، آخه ترسيده بود، از اون همه چهره ترسيده بود، فکر نمي کرد که من هم ممکنه بلد باشم به هزارگونه از پس هزارنقش بر آيم، اما من همون يکي بودم با همون شاخهايي که هميشه بالاي سرم ديده بود، 11، فقط نمي خواست که باور کنه، تنها چيزي که من مي خواستم بگم اين بود که آدمها مي تونن نقاب به چهره شون بزنن، و همه ي اون چهره ها خودشونن، نمي شه که يکي از اونها رو به عنوان اون شخص پذيرفت، مي دونستم که مي فهمه، اما چشماش .... تو چشماش حس غريبي بود و من مي خواستم فرياد بزنم و بگم که مي بيني چقدر خودداري، ولي اون نمي تونست ببينه، چون تو چشماي من نگاه نمي کرد که بتونه نگاه خودش رو ببينه، نه اون هيچوقت به چشمهاي من نگاه نمي کنه، هيچوقت.

من به او مي گويم:
من نهالي بودم، که مرا محنت بي آبي در خود افسرد
مي تواني فردا
تو تنومند درختي باشي.


در من هميشه تو بيداري
اي که نشسته اي به تکاپوي خفتن من !
در من هميشه تو مي خواني هر ناسروده را
اي چشم هاي مانده
در تن خاک
کجاي ريزش باران شرق را خواهيد ديد ؟



● نشسته بودم و مثل هميشه نگاهش مي كردم و اون هم از پشت پنجره برايم شعر ها مي خواند . نميدونم چرا ولي حس كردم
كه يواش يواش داره از پشت پنجره مي ره عقب ، اينقدر آروم آروم اينكار رو مي كرد كه من جرات نكردم بهش بگم ؛ديگه چند لحظه اي بود كه نمي ديدمش . ولي صداش مي اومد ؛

همون صدايي كه برايم شعر ها مي خواند .
دينگ ! به طرف صدا بر مي گردم و اون رو مي بينم ولي اينبار از پشت يه پنجره ي ديگه.
تا حالا دقت نكرده بودم؛ بهم نگفته بودي كه يه پنجره ي ديگه هم داري ! آره واقعا مثل اينكه خودتي !
پس حالا خوب نگاه كن ، ببين. مي خوام كه خوب ببيني ! وقتي تو چارچوب اين پنجره هستم يك معلمم ! درس امروز چيه؟


حس خوبي ندارم دلم درد ميگيره يكدفعه ، نمي دونم چرا ولي احساس مي كنم دارم بالا مي آرم . دلم مي خواد كه اين و بهش بگم ولي................
دينگ! حالا ديگه پرده رو كشيده باور نمي كنم چيزي رو كه مي بينم . يه كم اونور تر يه چارچوب ديگه و باز اون با يه صداي ديگه.
تو اينجايي؟ چرا پس ........
هيس! هيچي نگو من ديگه اينجا معلم خوبي نيستم ولي يه عاشق واقعي! مي توني اينو مطمثن باشي . وقتي اينجا هستم با من از عشق بگو نگاه كن ببين كه چطور نگاهت مي كنم .
از عشق ؟ چه عشقي؟ تو با كي مي خواي از اين پنجره عشق بازي كني؟

دينگ .......مي فهمم كه هيچ كدوم از حرف ها مو نشنيده . دينگ.......دينگ.........دينگ ......
دهنم واقعا تلخ شده ، حالا ديگه دور و برم پر از پنجره اس ‌و من اينجا از هجوم اين قابهاي عجيب كه هميشه اينجا بوده و من از ديدنشون غافل دارم مي ميرم . سرم داره گيج ميره، بدون لحظه اي درنگ ، اونها رو كنار ميزنم به اميد اينكه تو رو پشت يكي از اونها پيدا كنم و بهت بگم با من چه مي كني .

دينگ.............دينگ............دينگ.......اينبار هم دير شد.
. ميدونم كه چي مي خواي بگي به خدا مي فهمم .....و اينو فرياد مي زنم ولي مي خوام بدوني كه ميون اينهمه پنجره با اين همه چهره كه به من نشون ميدي خيلي تنها هستم .
مي خوام بفهمي كه جدا ديدن اين همه چهره اي كه داري چقدر سخته برام ، داد مي زنم و بهت مي گم كه.....
به پنجره ي آشناي من برگرد و باز هم برايم شعرها بخوان تا برايت شعر ها خوانم؛



اي سيذارتاي هزار چهره ي من .


تو قادري کاري بکني که من، بر بخشي درخشانتر و روشنتر از وجود خودم دست بگذارم.
اگر من و تو کاري نکنيم، دو بي ارزش به هم پيوسته خواهيم بود، و چه خواهيم داشت؟ روحي خالي.اگر نوع بشر همه بپندارند که هيچ عظمتي را نماينده نيستند، جهان هرگز پيش نخواهد رفت.


........................................................................................

                             Friday, October 11, 2002

● هميشه عادت داشتم بنشينم و فكر كنم ولي ديروز نيچه خيلي دعوام كرد !


جز نشسته نمي توانيم انديشه كنيم يا بنويسيم ؟
اي نيست گراي ! اينك چه نيك به چنگت آورده ام . با گرانجاني در جايي نشستن گناهي در حق خرد است .
تنها چنان انديشه هايي مي ارزند كه به هنگام گام زدن به سراغمان آمده باشند.



● دوست داري چه حيووني بشي عزيزم ؟ خرگوش يا پيشي يا نمي دونم هرچيزي كه تو دوست داشته باشي ...هوم؟
مي خواي در گوشم بگي ؟ خيلي خوب........راست مي گي ؟ باشه حتما خيلي خوب ميشه شك ندارم ؛حالا بذار شروع كنم .



وايسادم و نگاهشون مي كنم . بچه ها همه يكي يكي ميان و دورش مي شينن و اونم از همشون اينا رو مي پرسه و كارشو شروع مي كنه . چه نقاش ماهريه؛ چه خوب مي دونه بچه ها از چه رنگايي خوششون مياد ؛چه قدر قشنگ ستاره هاي ريز نقره اي رو لپ دخترا مي كشه . تند تند قلمموش روپاك مي كنه و دوباره از اول . دلم مي خواد تا ابد اونجا بمونم وبچه ها رو وقتي صورت هاي رنگيشون رو توي آينه مي بينن تماشا كنم . چقدر خوشحالشون مي كنه اين كلاه هاي رنگي كه روي سرهاشون ميذارن .

سر هايي كه چيزي براي پوشوندنشون وجود نداره.
يكي يكي ميان و وقتي صورتها ي رنگيشون رو تو آينه مي بينن فقط مي خندن ؛ مي خندن و اصلا هيچ چيز رو به روي خودشون نمي آرن و فقط خدا مي دونه كه اين خنده ها چقدر مي ترسونه منو. كاش مي تونستم تا ابد اونجا بمونم و بچه ها رو تماشا كنم .

آدم هاي به ظاهر كوچيكي كه مبازره رو خيلي زود شروع كردن و تنهاي نتها به ميدون رفتن و براي زندگي مي جنگن و سلاحشون هم
فقط خنده اس .
تنها چيزي كه سرطان از اون وحشت داره .


........................................................................................

                             Thursday, October 10, 2002

● اومد، زيرزيرکي نگام کرد و من حواسم نبود که اونجاست، اما اون قايم شده بود، من نمي تونستم ببينمش، خودش نخواست که من ببينمش انگار، شايد من کور شده بودم، اما من که داد زده بودم: « سلام ! کسي اونجا هست ؟ »، ولي اون نشنيد، نشنيده گرفت، نمي دونم، اما ... وقتي ديدم که اومده و رفته و من نديدمش، بغض گلوم رو گرفت، بعد خواستم بخونم، اما ديدم صدام در نمي آد، پس نوشتم :

« جوانمردا ! جوانمردا !
چنين بي اعتنا مگذر
تو را با آذر پاک اهورايي دهم سوگند
بدين خواري مبين خاکستر سردم؛
هنوزم آتشي در ژرفناي ژرف دل باقيست
اگرچه اينک سراپا سردي و ويراني و دردم
جوانمردا ! بيا بنگر بيا بنگر
مرا با خويشتن مگذار .... »



● . امروز دور و برم همش آبيه ؛ بالاي سرم آسمون و زير پام دريا
حتي يه تيكه ابر هم تو آسمون نيست ؛خوب كه توي دريا رو نگاه مي كنم عكس يه مرغ دريايي رو مي بينم كه داره بالاي سرم پرواز مي كنه. ولي چرا اينقدر تنهاست؟ يه مرغ دريايي تنها ! ياد جاناتان مي افتم ؛ اولش خنده ام مي گيره ولي يه كم بعد ديگه يقين دارم كه خودشه ! حالا ديگه مي دونم چرا ازگروه جدا شده ؛ ديگه نمي خواد با محدوديت هاش تا كنه . نكنه تنها يي اومده اينجا كه تمرين كنه يه عقاب بشه ؟ شايدم مي خواد از همون بالا مستقيم تا اون بي نهايتي كه تو ذهنشه پرواز كنه. كاش قبل از رفتن مي تونستم يه چيزي رو بهش بگم نمي دونم صدام بهش ميرسه يا نه ؛ ولي نه ! يقين دارم كه خودش مي دونه ؛ مي دونه كه همين الان داره تو يه يك بي نهايت پرواز ميكنه .بي نهايت بين دو تا آينه ، آخه
امروز دور و برش همش آبيه ، بالاي سرش آسمون و زير پاش دريا


● تا حالا چند دفعه ديدمش؛ حرفهاي جالبي برام زده. روي پيشونيش اسمش رو ميشه خوند ولي اون عدد 11كه بالاي ابروهاشه؛ نميدونم شايد نشوني از مفهوم موازات باشه.
.يه دنياي موازي كه ميگه هميشه توش جريان داره ؛ دنيايي كه منو تو خودش غرق كرده


........................................................................................

                             Wednesday, October 09, 2002

● دستهام رو گرفته بود و من داشتم گريه مي كردم به نظرم رسيد كه ديگه حرفي براي زدن نداره ؛ دلم گرفت. كاش بيشتر بهم اطمينان مي داد .
مي خواي يه بارديگه بهت قول بدم؟ تا كي مي خواي گريه كني و منو شكنجه بدي؟
سرم رو بلند مي كنم و نگاهش مي كنم
بهت قول مي دم كه پيدات كنم ؛ تموم دنيا رو ميگردم و پيدات مي كنم و اونوقت همه چي از اول شروع ميشه
اون موقع همه چيز از ياد من رفته ؛نه؟
.دوباره يادت مياد ؛دوباره همه چيز يادت مياد
خيلي بي انصافيه!
من كه قول دادم بهت . يه روز دوباره ميام و دستات رو ميگيرم تو دستم . يه غروب تابستون مثل همين امروز ميام و مي بوسمت و تو باز نگاهم مي كني و گونه هات داغ ميشن و به خودت يواشكي مي گي كه اين اولين بوسه ي عاشقونته دختر!
و من لبخند ميزنم و تو دلم بهت مي خندم كه همه چيز يادت رفته.
وقتي به خونه رسيدي ؛مثل دفعه يه قبل دفتر خاطراتت رو بر ميداري و توش مي نويسي كه عاشقم شدي و ادعا مي كني كه دفعه ي اوليه كه اين حس رو تجربه مي كني .
مي بوسمش و از اينكه قراره انقدر احمق بشم ازش معذرت مي خوام ؛از پيشش مي رم.
به اميد ديدار



مباركتون باشه !..................دختره !



امروز خيلي خوشحالم . بعد از مدرسه ؛ رفتم تو اون باغچه و طناب بازي كردم. تونستم سه بار از روي طناب بپرم بدون اينكه پام بهش گير كنه. همين جور كه داشتم بازي مي كردم يهو يه پسر كوچولو اومد نزديكم ؛فكر كنم هم سن خودم بود .اين سيب قرمز رو به من داد و گفت كه از طناب بازي يه من خوشش اومده منم طنابم رو بهش هديه دادم . بهم گفت كه شايد بعدا دوباره منو ببينه به نظرم اومد كه قبلا ديده بودمش. واي دفتر خاطراتم تموم شد بايد به مامان بگم يكي ديگه برام بخره . فعلا خدافظ.







........................................................................................

                             Tuesday, October 08, 2002

● نوشته بودي كه آدم ها همه يه جور پرگارند . دايره مي زنن و دايره مي زنن و دايره مي زنن . كافيه كه وسيع بشن و رشد كنن و از قالبشون بيرون بيان. نبايد يادشون بره كه وجود دارن وبايد سعي كنن كه از مركز بودن روي كاغذ زندگي دايره بزنن .يه دايره كه همه ي آرزو ها شون توش جا بگيره . نوشته بودي كه منم يه پرگارم و بايد روي يكي از پاهام تكيه كنم و با اون يكي برم و برم و برم و به اندازه ي ذهنم دور بشم و بعد شروع كنم به خلق يه كمان, اونوقته كه يه دايره خواهم داشت به شعاع آنچه در راه ساختنش تلاش كردم و خارج از دايره همه دروغ


اينها رو روي يه كاغذ نوشته بودي و تو اون جعبه گذاشته بودي. پرگار و از تو جعبه در ميارم و به پاهاش دست ميزنم. يعني مال من چقدر تيزه؟ حالا ميفهمم كه چقدر بزرگ بودي و اين هديه ات كه اونروز بهم دادي چقدر ارزشمند بود. اونروز كه من امتحان هندسه داشتم و تو هم.


● من به خودم مي گويم که اين انسانها، حتي با احساسترينشان، حتي سرگردانترينشان در انديشه، آري، حتي معروف ترين و دانشمندترينشان، هم نتوانستند - آگاهانه يا غير آگاهانه - ازين غريزه فرار کنند، غريزه اي کودکانه و ساده :
نوشتن به منظور جبران جبران ناپذير.



........................................................................................

                             Monday, October 07, 2002


راههاي مختلفي هست كه ادم مي تونه خدا بودن رو تا حدي تو خودش ببينه و لمس كنه شايد تا حالا تجربه كرده باشين اين حس رو ولي اگه مثل من چنين تجربه اي نداشته باشين اونوقته كه مي تونم دو تا وسيله بهتون پيشنهاد كنم؛ اگه از پشت اين دو تا دستگاه به يه موجود جوندار نگاه كنين، متوجه ميشين كه راست گفتم. سرنوشت آهويي كه دارين تماشا ميكنين به زدن يه كليد روي هر كدوم از اين وسيله ها بستگي داره، ديگه اين شمايين كه انتخاب ميكنين كه آهو رو جاودانه كنين و بذارين تا ابد به دويدنش ادامه بده يا اينكه براي هميشه از صفحه ي روزگار محوش كنين. به هر حال همه چي دست شماست؛ فقط ...................... كاش ميدونستم كه تفنگ بادي رو بر ميدارين يا دوربين عكاسي.


● When i am an old woman i shall wear purple
with a red hat which doesn't go,and doesn't suit me,
And i shall spend my pension on brandy and summer gloves
And satin sandals,and say we''ve no money for butter.
I shall sit down on the pavement when i'm tired
And gobble up samples in shops and press alarm bells
And run my stick along the public railings
And make up for the sobriety of my youth .
I shall go out in my slippers in the rain
And pick the flowers in other people's gardens
And learn to spit.

You can wear terrible shirts and grow more fat
And eat three pounds of sausages at a go
Or only bread and pickle for a week
And hoared pens and pencils and pictures and things in boxes.

But now we must have clothes that keep us dry
And pay our rent and not swear in the street
And set a good example for the children.
We will have friends to dinner and read the papers.

But maybe I ought to practise a little now?
So people who know me are not too shocked and surprised
When suddenly i am an old woman and start to wear purple.

J.Joseph





........................................................................................

                             Sunday, October 06, 2002

● نميدونم اگه يه روز با خبر بشين كه به غير از شما يكي ديگه هم كليد خونتون رو داره چي كار مي كنين؟
كليد ساز ميارين؟
خوب اگه همون "يكي ديگه" رو دوست داشته باشين چي؟ اگه با ديدن رد پاش يه چراغ كوچيك تو دلتون تابان بشه اونوقت تكليف چيه؟ حالا بازم ميرين كليد ساز ميارين؟ يا اينكه زودي قلم و كاغذ بر ميدارين و براش يه جمله مينويسين و خدا خدا ميكنين كه لااقل يه بار ديگه هم كه شده بياد و نوشته ي روي كاغذ رو بخونه؟



● فکر مي کني 2 خط موازي هيچوقت به هم نمي رسند ؟ من دچار شده ام، دچار تو و بي تفاوتيهات و بالاخره جرات کردم بگمش.
راستي يه وبلاگ خوشگل مي تونه کادوي تولد باشه ؟؟


● من برايت شعرها خواندم،
تو برايم شعر مي خواني.


........................................................................................