من آينه اي که تو را منعکس توانم کرد، بر من بتاب
هر چه دارم از تو دارم , رو سياهم, تو بتاب
| تابان |
|
Saturday, October 19, 2002
● قرار بود چند ساعتي رو در اختيار ايشون باشم ، تو دلم مي گفتم كه حتما اوقات جالبي خواهم داشت ولي يه تجربه ي قديمي مانع از اين مي شد كه مطمثن باشم . معمولا آبم با اينگونه انسانها تو يه جوي نمي رفت ولي حدس مي زدم اين يكي بايد فرق داشته باشه .
.........................................................................................وقت موعود فرا رسيد و ايشون سر موقع مقرر به پيش من اومدن و گفتگو و آشنايي من با هاشون شروع شد. تصميم داشتم خيلي منطقي و از روي نزاكت وارد عمل بشم سلام ، دوشيزه تابان غ هستم . از ملاقات با شما خيلي خوشوقتم . نگاهي به دست من كردن كه به سمتشون دراز كرده بودم و بعد بدون اينكه كوچكترين حرفي بزنن سرشون رو چرخوندن و مشغول تماشاي مناظر اطراف شدن ! اولش خيلي عصباني شده بودم . فكر مي كردم خيلي بايد منطقي تر از اين باشه . نمي دونم شايد هم عيب از من بود و مرتكب خطايي شده بودم.بدون كوچيك ترين تعمقي صدام و بالا بردم و فرياد زدم كه آقا مگه با شما نيستم ! اين خارج از ادبه كه وقتي يك خانوم جوان داره باشما صحبت مي كنه ،شما پشت سرتون رو نگاه كنيد يعني واقعا اين عمل شما رو مي شه با هيچ منطقي توجيه كرد ؟ سرشون رو به طرف من برگردوندن و به چشم هاي من خيره شدن . دلم هري ريخت پايين . هيچ كاري نمي تونستم بكنم تو اون لحظه ، حتي قادر نبودم سرم رو پايين بندازم كه از اون نگاه هايي كه به نظر من خيلي غير منطقي مي اومد در امان باشم . خوشبختانه يهو ايشون زدند زير خنده و من كه با ديدن حركات اين آقاي نسبتا محترم مبهوت شده بودم ، راه حلي جز معيت ايشون به ذهنم نرسيد و من كه تا اون لحظه فكر مي كردم منطقي ترين آدم دنيام بي دليل سه دقيقه به طور ممتد خنديدم . زياد طول نكشيد كه بفهمم چيزي از الفباي ما و قوانيني كه ما براي خودمون ساختيم نميدونن.آخر سر گفتم .... ببينيد آقا من بلد نيستم با شيوه اي به غير از روش خودم با شما كنار بيام ولي فكر كنم اگه بخوايم مثل دو تا آدم با شخصيت به روابطمون ادامه بديم ،من بايد تغييراتي در روشم بدم . نظر شما چيه؟ بدو بيا بغل من !بيا كه طاقتم تموم شد !! خوب يادمه كه چه جوري زير بغلشون رو گرفتم و از زمين كندمشون و چند دور چرخوندمشون و چه منطقي از اين بالا تر بود كه هر دومون از اين رابطه لذت مي برديم . نمي تونستم باور كنم كه داشتم چهار دست و پا راه مي رفتم و براي ايشون صداي اسب در مي آوردم ،اون مرد جوون هم دنبالم مي دويد و مي خواست سوارم بشه . باورم نمي شد كه بالاخره من هم مي تونستم مثل خيلي ها با يك انسان كوچيك رابطه ي دوستي برقرار كنم . بدون شك اين اولين بار بود چنين حسي رو تجربه مي كردم ،بالاخره مثل اينكه من هم تونستم يه چيز هايي از دنياي بچه ها بفهمم و باور كنم كه اون ها با چيز هايي كه ما اسمشون رو منطق گذاشتيم هيچ رابطه اي ندارند . يعني تا كجا مي تونستم جلو برم و قوانينشون رو ياد بگيرم؟ اوه آقا؟ چي شد؟ بله ؟ گريه مي كنيد؟ حالا طوري نشده كه زمين خورديد فقط !! بله؟ هنوزم داريد گريه مي كنيد؟ وااااي اينا ديگه چه اصواتيه از خودتون در مي آريد؟ ببخشيد ها آقا،! ولي به نظر من اين حركت شما اصلا منطقي نيست!!! □ نوشته شده در ساعت 11:05 AM توسط تابان Thursday, October 17, 2002
● حتما توي كارتون ها ديدين و توي كتاب قصه ها خوندين ماجراي يه آقا كوچولو ، يه دختر كوچيك ، يه بچه خرس يا چه مي دونم جونوري چيزي كه فكر مي كنه همه روز تولدش رو از ياد بردن . خيال مي كنه كه بزاي هيچ كس ارزشي نداره و مي ره يه گوشه تو تاريكي براي خودش كز مي كنه و قصه مي خوره . بعدش يه دفعه همه ي چراغ ها روشن مي شن و صداي جيغ و داد همه بالا مي ره كه جونور كوچولو تولدت مبارك !
........................................................................................خيلي وقته اينجا منتظرم .........چشمام نمي بينه تو اين تاريكي كه چيز ديگه اي بنويسم . فعلا خدافظ. □ نوشته شده در ساعت 8:58 AM توسط تابان Tuesday, October 15, 2002
● هميشه بوي نعنا مي داد . يادمه تو جيبش يه قوطي طلايي نسبتا لوكس داشت كه دم به دقيقه درش رو باز مي كرد و دو تا قرص نعنا مي انداخت بالا ، منتها عيبش اين بود كه قبلش به من هم تعارف مي كرد .هيچ موقع به يكي و دوتا هم كه رضايت نمي داد ، با يه لبخند تصنعي قرص ها رو بر مي داشتم و مي چپوندم تو دهنم و اونوقت تازه اول ماجرا بود.
نمي دونم والا چي بودن اينا ، صد درجه از قرص نعنا هاي خودمون كاري تر! اولش كه ميذاشتيشون تو دهنت يه نسيم خنك رو زبونت وزيدن مي گرفت و آروم آروم از سوراخ دماغ هات بيرون ميومد ،بعدشم كه سوزش گلو و التهابي به پهناي زبون! نمي دونم شايدم من به اون ها حساسيت داشتم، ولي هر چي كه بود نمي تونستم در مقابل اونها مقاومت كنم . تو چشمهام نگاه مي كرد و آروم مي گفت : ?mints و تازه اونموقع بود كه مي فهميدم چه بلايي قراره سرم بياد. يادمه شب آخري كه پيش ما بود خيلي با همه شوخي كرد و حسابي ما رو خندوند خودش براي همه شام درست كرده بود و عجب دستپختي هم داشت ،ولي من نمي تونستم ناراحتي ام رو پنهان كنم چون واقعا مطمثن بودم كه اين دفعه كه بره ديگه برگشتي تو كار نيست مگه اينكه خودمون بريم و ببينيمش . تو همين حال و هوا بودم كه صداش منو به خودم آورد ...... ?after dinner mints بعد از اون فاجعه بهم گفت كه دوست داره روز آخر رو بره كوه و ازم خواست كه باهاش برم . يادمه كه اونشب ساعت دو خوابيديم و چهار صبح دربند بوديم . زمستون بود و همه جا يخ و من هم غرق خواب و يادمه كه خيلي هم گرسنه ام بود و حتما بعدش رو خودتون بهتر مي دونين ! تو اون هواي تاريك يه دفعه شي طلايي رنگي در دستان عموي من درخشيدن گرفت و براي بيدار شدن دو تا قرص تجويز شد و منو چنان از خواب پروند كه الان هم كه يادم مياد بدنم منقبض مي شه! الان كه خاطره ي اون روز آخر رو تو ذهنم مرور مي كنم ، اون روز كه منو تا غله ي قاف بالا برد و بعدش علارقم جيغ و داد و دست و پا زدنهاي نافرجام ،سوار اون صندلي هاي متحركم كرد و بعدش برام هليم خريد ،واقعا حس عجيبي بهم دست مي ده . نه زمان و نه فاصله هيچ كدوم نتونسته بودن در روابط عمو و برادرزاده كوچكترين تاثيري بذارن ، واقعا چي بود تو وجودش كه تو بيست روزي كه با ما بود همه رو عاشق خودش كرد؟ قبل از رفتنش يه قوطي به اندازه ي اين قوطي هاي كفش بهم داد و خوب يادمه كه با كاغذهاي مخصوص كريسمس تزيينش كرده بود و ازم خواست بعد از رفتنش اون رو باز كنم . عجب شبي بود ،شب سال نو ي 2001 ميلادي الان كه اينا رو مي نويسم دارم به جعبه هاي طلايي رنگ توي اون قوطي نگاه مي كنم و به خودم مي خندم كه سعي مي كردم احساسم رو نسبت به نعنا ها مخفي كنم و عجب شيطنتي كرده بود عمو با اون نوشته ي توي جعبه ............ ? after halim mints كاش يه دفعه ديگه ببينمش. □ نوشته شده در ساعت 1:16 PM توسط تابان
● بيا و يه دفعه هم كه شده به من دروغ بگو!
........................................................................................حتما تا به حال پاي درد دل خيلي ها نشستي كه بهت گفتن، من و يه احمق فرض كرده بود ، واقعا فكركرده بود كه من كي ام ؟ واي كه چقدر دروغ گفته بود ! من خودم روزي چند تا از اين دروغگو ها رو مي ديدم و هميشه ازشون وحشت داشتم ولي الان كه حرف ها ي تو رو مي شنوم ،همه چيز فرق مي كنه . آخه كي تو اين دوره و زمونه انقدر مي تونه راست بگه؟ به خدا دووم نمي آري ها !چه جوري بايد بهت بگم كه قبول كني ؟ محض رضاي خدا بيا و يه دفعه هم كه شده به من دروغ بگو! هيچ وقت از خودت پرسيدي ، اين آدم ها يي كه هميشه نيمه ي پر ليوان رو مي بينن چه طوري ان؟اون ها همشون دروغ گو هستن و اونقدر ماهر كه كم كم خودشون هم يادشون رفته كه يه روز حرف هاي خودشون رو هم باور نمي كردن . آخه كدوم آدم راست گويي مي تونه وقتي يه ليوان نصفه رو مي بينه ،در برابر داد و فرياد هاي نيمه ي خالي مقاومت كنه كه بابا من هم وجود دارم ! من و نگاه كن ، يعني واقعا منو نمي بيني؟ !كاش يه دفعه كه اين صدا ها رو مي شنيدي ، چشات رو مي بستي و مي گفتي.......نه نمي دونم ، شايد اون موقع بهتر مي تونستي از پس همه چيز بر بياي و وقتي دلتنگ مي شي با يه دروغ ساده كه يواشكي به خودت مي گي تا كسي نشنوه طراوت و تازگي رو به چشات بر گردوني . فقط نمي دونم اگه اين كار و بكني من بازم مثل قبل مي تونم دوستت داشته باشم يا نه ؟ □ نوشته شده در ساعت 12:39 AM توسط تابان Monday, October 14, 2002
● . هر چقدر انسان ها را بيشتر مي شناسم ، بيشتر عاشق سگ ها مي شوم
□ نوشته شده در ساعت 12:31 PM توسط تابان
● در آنجا كه علف هاي بلندي مي رويد،
........................................................................................غولي زندگي مي كند كه با من دوست است. قدش به بلندي كوه و شانه ها يش به پهناي دشت است ، و من فقط تا نوك شست پايش مي رسم ، مي فهمي، فقط تا نوك شست پايش. وقتي كه غروب سر مي رسد ، در مسيرشن زار ها قدم زنان با او حرف مي زنم ، اما گوش هايش آنقدر از من دورند كه صدايم به او نمي رسد ، با اين همه ، او حرفهاي من را مي فهمد،مي فهمد، مطمثنم كه مي فهمد. آخه ما رمزي بين خودمان داريم كه اسمش را گذاشتيم ((خارشي ـضربه اي)) مي داني چكار مي كنيم؟ من شست پايش را مي خارانم......يك بار يعني ، ((سلام)) دو بار يعني،((چه طوري؟)) سه بار يعني ، ((فكر مي كني باران بيايد؟)) چهار بار يعني ، ((گريه نكن.)) پنج بار يعني ، ((مي خواهي برايت جوك بگويم؟)) و شش بار يعني، ((خداحافظ )) او براي جواب دادن به من با شست پايش به زمين ضربه ميزندـ يك بار يعني،((سلام دوست من)) دوبار يعني، ((خوشحالم بازم اينجايي و پايم را مي خاراني.)) سه بار يعني ،(( در اين بالا ها كه سرم به آسمان مي خورد ،نمي داني چقدر احساس تنهايي مي كنم .))چهار بار يعني ، (( آخ سرم خورد به ماه ))پنج بار يعني ،(( كاش كمي ديگر مي ماندي )) و شش بار يعني ((خداحافظ ))و هفت بار يعني ((زود برگرد ، زود زود)) بعد من هزاران بار شست پايش را مي خارانم و او هم در حال غش و ريسه با شست پايش به زمين مي زند و چنان مي خندد كه آسمان مي لرزد ـ و اين يعني !دارم قلقلكش مي دهم Shel Silver Stein □ نوشته شده در ساعت 12:11 PM توسط تابان Sunday, October 13, 2002
● ابري نيست
........................................................................................بادي نيست مي نشينم لب حوض ، ......... سهم من از آسمون خدا يه مثلث لاغره كه اضلاع كوچيكش رو تن ها ي تنومند هجومي از آپارتمان هاي اطراف بوجود آوردن . الان سال هاست كه آخرين لحظه هاي شب رو توي اين صحنه از آسمون مي گذرونم . اكثر شب ها من با تاريكي آسمون تنها هستم ، با همديگه مي شينيم و به ياد اون شب ها كه ماه هم با ما بود سپري شدن شب هاي بلند و كوتاه رو تماشا مي كنيم . البته هميشه انقدرهم تنها نيستيم و بعضي شب ها كه من و آسمون عقيده داريم خوش شانسي بهمون رو مي كنه يه ستاره نمي دونم راه گم مي كنه ، چي مي شه ، ميون صحنه ي باريك ما ظاهر مي شه . دو تا چشمك به منو و دوستم و يكم بعد نمايش شروع مي شه . من محو تماشا ي ستاره ميشم و بهش مي گم كه خيلي وقته كه دارم روي تختم اينور و اونور مي شم و هي يه چشمي نگاه مي كنم بلكه بتونم پنجره ي وسيع تري به سوي اون باز كنم و از ترس اينكه يه دفعه بي خبر بياد و از گوشه ي مثلث لاغر من رد شه و من نبينمش چه شب ها كه نخوابيدم. آسمون دلش طاقت نمي آره ، مي پره وسط حرف من و با اون چشم هاي نگرانش از ستاره احوال ماه رو مي پرسه و وقتي مطمثن مي شه كه هنوز هم مثل قديم ها مي درخشه ، خيالش راحت مي شه وآروم مي گيره. الان چند سالي هست كه به اين مثلث قايم الزاويه قناعت كردم ولي حقيقت اينه كه هرگز نمي تونم اون دو تا ملاقه بزرگ و كوچيك رو كه تقريبا همه موقع سال به خوبي ديده مي شدن از ياد ببرم و اون ستاره ي قطبي كه مثل يه دكمه ي سفيد به سقف آسمون دوخته شده بود ؛ درست يادمه كه تو ملاقه كوچيكه بود. تابستون ها ،عقرب با اون ستاره ي قرمزي كه توي قلبش بود و زمستون ها، اون صليب كشيده ،مثل مرغي كه با بال هاي بازش داره به سوي جنوب پرواز مي كنه ،هميشه به خاطرم مي مونه . ناهيد فقط شب هايي كه آسمون صاف صاف بود خودشو نشون مي داد يادمه ، تا ماه درميومد هم توي افق فرو مي رفت . آسمون مي گفت كه سر و سري با هم دارن ، نميدونم .همه ي اينها خيلي خوب يادمه ولي حقيقت اينه كه سالهاست به اين مثلث قايم الزاويه قناعت كردم،مثلثي كه اضلاع كوچيكش روتن هاي تنومند هجومي از آپارتمان هاي اطراف بوجود آوردن. □ نوشته شده در ساعت 11:48 AM توسط تابان
|