من آينه اي که تو را منعکس توانم کرد، بر من بتاب


هر چه دارم از تو دارم , رو سياهم, تو بتاب


تابان


                             Saturday, November 02, 2002

از خودم بدم مي آد . من يه احمقم . اينو قبلا هم بهت گفته بودم .


● عزيز دلم ، تو همين تاريكي كه مي گي ازش بدت مي آد اگه بدوني چه قشنگي هايي هست . بچه كه بودم از سياهي و تاريكي خيلي وحشت داشتم . يادم نمي ره مامانم يه روز يه عروسك بهم داد و گفت كه يه رازي توش هست و فقط خودم مي تونم كشفش كنم به شرطي كه نترسم و خودم رو با چيز ها يي كه ازشون خوشم نمي آد آشتي بدم . تو اون لحظه ياد دو تا چيز افتادم يكيش تاريكي بود و اون يكي حموم!
روز ها گذشت و من بالاخره مجبور شدم تو انباري بسيار تاريك خونمون برم . موقع قايم با شك بازي با دوستام بود و من حاضر نبودم به هيچ وجه از كسي يا چيزي ببازم، حتي اگر مجبور بشم چند دقيقه اي رو تو تاريكي بمونم . عروسك تو دستم بود و من باهاش اينور و اونور مي دويدم . چه لحظه اي بود ،لحظه ي رفتن تو تاريكي. اگه فكر مي كردم يه روز مي شينم و اون موقع رو مي نويسم ،شايد ترسم كمتر مي شد و اونقدر وحشت نمي كردم . هر چي كه بود خيلي زود تموم شد چون عروسكه راز خودش رو بر ملا كرده بود و مثل يه تيكه الماس تو دستم داشت مي درخشيد كه بعدا كه از مامان پرسيدم گفت چون كه توش فسفر داشت . بعد از اون روز يادمه تا مدت ها كارم اين شده بود كه برم تو انباري و با يه چراغ قوه برا ي خودم دنيايي درست كنم كه شخصيت هاي توي اون همه از انگشت هاي من بيرون مي اومدن . هنوز هم اگه يه جا سايه گير بيارم مي تونم اون مرغ و خروسه رو ظاهر كنم و حالشون رو بپرسم . حالا من نمي دونم تو چقدر از اين سياهي كه ازش هميشه صحبت مي كني بدت مي آد ولي ازت مي خوام يه فرصت كوچولو بهش بدي . شايد تو هم مثل من يهو به خودت بياي و ببيني كه عروسكي تو دستهات داره مي درخشه !


........................................................................................

                             Friday, November 01, 2002

من اينجا تنها، با تصوير خود چه كنم ؟ .
مدتي ايست كه به جزصداي تپش قلبم چيزي نمي شنوم و جز آيينه اي كه مقابلم گذاشتي چيزي نمي بينم . باور نمي كنم آنچه را كه مي بينم .
من اينجا تنها ،با تصوير خود چه كنم ؟
تصويري كه لباني بسيار سرختر از لب هاي من دارد وچشماني درخشانتر . تصويري ميان هزاران تصوير زيباي ديگر.
هر روز از پشت شيشه هاي بلند نگاهت مي كردم . از پشت پاييز و هنگام خلق تصاوير زيباي ذهنت به تماشا مي نشستم وانتظار مي كشيدم تا كارت را تمام كني و آنوقت نوبت من بود تا ساعتها به بوم هاي نقاشي زل بزنم و مات و مبهوت به تحسين آنچه آفريده بودي بپردازم .
بوي رنگ قرمز مي آيد چقدر . چشمانم جز لب هاي سرخ تصويرم هيچ نمي بينند . هميشه از خودم مي پرسيدم كه آن دور دور ها جلوي آن بوم مربع شكل چه مي كني و چه مي آفريني كه آنقدر بوي رنگ قرمز مي دهد؟ چه نقشي مي زني كه تمام نقوش چهره ات در هم مي رود ؟ مگر در آن آينه چه از خود باقي مي گذاشتي كه گريه مي كردي و رويش را با آن پارچه ي سفيد مي پوشاندي ؟
دوباره مزه ي تلخي، كه تو مي داني چه موقع آن را احساس مي كنم . مدتي ايست كه اشك در چشمانم حدقه زده ونمي دانم چرا جرات نمي كند كه بروي گونه هايم بلغزد .رفتي و من دلم مي خواهد فرياد بزنم و از تو بپرسم كه
آخر من اينجا تنها،با تصوير خود چه كنم ؟




........................................................................................

                             Wednesday, October 30, 2002

● عاشق رقصيدنم . هميشه موقع رقصيدن احساس مي كنم كه وجود دارم و دارم خودمو به خاطر مي آرم،منتها بعضي وقت ها شك مي كنم كه اين خودمم كه دارم مي رقصم ؟ نكنه كسي داره منو درست مثل يه عروسك نمايش روي صحنه مي رقصونه ؟
وقتي رقصيدن برگها رو مي بينم ،دلم مي خواد فرياد بزنم و ازشون بپرسم كه چطور با اين اختيار كامل ،مغرور و با اعتماد به نفس مي رقصن .نكنه اونها رو هم كسي داره به رقص وا مي داره ؟ نكنه اونها هم بعضي اوقات شك مي كنن ؟
بهار كه مي شه منتظر شكوفه ها مي مونن و يواشكي روز ها رو مي شمرن ،شكوفه ها هم بدجنسي نمي كنن و زود مي آن . بعضي هاشون دامن هاي سفيد مي پوشن و بقيه صورتي و آروم آروم مي آن و خودشون رو تو بغل برگها مي اندازن . اونوقته كه كار من تازه شروع مي شه مي شينم كنار پنجره و رقصيدنشون رو تماشا مي كنم و مي بينم كه چطور در حالي كه تو آغوش هم اند ،مي چرخن و مي چرخن وبا همديگه انگار كه به آسمون ها مي رن.
نمي دونم خانوم هاي دامن قرمز و دامن سفيد چرا هر سال بي وفايي مي كنن و زود از پيش برگ ها مي رن ولي برگها هم به اين وضع عادت كردن و فقط مي رقصن ،با آرامش كامل ميرقصن و يه دفعه مي بيني كه طراوت خاصي تو حركاتشون پيدا ميشه و خيلي زود مي فهمي كه به خاطر بچه آلبالو هاست .
همه دستهاشون رو به هم مي دن و آواز مي خونن و مي رقصن ومي رقصن. ديگه نمي تونم جلوي خودم رو بگيرم .نمي دونم برگها رقصيدن منو از پشت پنجره مي بينن يا نه .
وقتي آلبالو ها رو از برگها جدا مي كنن ،با خودم دوباره شك مي كنم كه نكنه اين رقصيدن ها رو برگها دوست نداشته باشن . نكنه اونها فقط يه عروسك خيمه شب بازي باشن ؟
حالا ديگه برگها همه تنها شدن و لباسهاي زرد و قهوه اي پوشيدن . ميگن اين لباسها مخصوص يه رقص ديگه اس . رقص پاييزرو ميگن.
خيلي آروم دستها و بدن ظريفشون رو تكون مي دن و مي رقصن و مي رقصن و يكي يكي صحنه ي شاخه ها رو ترك مي كنن واونوقته كه من قشنگ ترين هنر نمايي اونها رو مي بينم .
زيبا ترين چرخش ها يي رو كه موقع رسيدن به زمين خلق مي كنن و من رو به فكرمي اندازن. عجب رقص عجيبيه اين رقص مرگ.
يعني اين برگ ها خودشون چنين مهارت و اختياري دارن ؟ و من آيا زير اين آسمون بلند به تصميم خودم مي رقصم؟


........................................................................................

                             Tuesday, October 29, 2002

● نمي دونم چرا نمي تونم بنويسم ،البته چرا ؛يه كم مي دونم دليلش چيه . چيزاي قشنگ قشنگ مي خونم و به خودم جرات نمي دم كه بنويسم . دلم مي خواد بيشتر بفهمم و احساس كنم .
كاش من هم مي تونستم مثل تو به جاي اينكه بخونم و فكر كنم و بنويسم ، بنويسم و فكر كنم و بخونم .
مونده تابان ، خيلي خيلي خيلي مونده .
ياد مي گيرم ،ياد ميگيرم ........


........................................................................................

                             Monday, October 28, 2002

● گوش كن، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا.
چشم تو زينت تاريكي نيست.
پلك ها را بتكان، كفش به پا كن، و بيا.
و يا تا جايي، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشنيد با تو
و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند.
پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت:
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است.



........................................................................................

Home