من آينه اي که تو را منعکس توانم کرد، بر من بتاب


هر چه دارم از تو دارم , رو سياهم, تو بتاب


تابان


                             Friday, November 15, 2002

● نمي دوني الان چقدر بهت احتياج دارم . نمي تونم چيزي بنويسم . نمي دونم شايد بخوام حرف هام رو اينجا بنويسم و به اين اميد كه بخونيشون برم بخوابم .
آرا ! نكنه رفته باشي و ازم خداحافظي نكرده باشي؟ هميشه بهت گفتم و بازم مي گم اگه بفهمم يه روزي اين كار رو كردي تا آخر عمرم نمي بخشمت.
خونه اي كه به هيچ منطقه ي مخابراتي مربوط نميشه و تلفن نداره ،بازم به خيلي چيز ها مي ارزه . لا اقل اينجاست . يك كيلومتر ،ده كيلومتر ،صد كيلومتر ...بالاخره ميرسي بهش اگه بري ،چون اينجاس. نمي دوني چقدر بهت احتياج دارم . كاش ميومدي پيشم . كاش دوباره بهم سلام مي كردي و من رو انگشت هاي پام واميستادم و مي بوسيدمت. كاش باز مي اومدي و من برات هويج و خيار مي آوردم . يادم نمي ره كه مي خواي لاغر كني. هرگز نمي توني ولي !! آخيش دلم خونك شد . اصلا معلوم هست كجايي ؟ اوضاعم خرابه امشب بيشتر از اين نمي تونم برات بنويسم. مي خوام ببينمت .
كاش بدون خداحافظي نرفته باشي.


........................................................................................

                             Thursday, November 14, 2002

● فقط خدا مي دونه كه امروز چه قدر از تو به من شكايت مي كرد ! از صبح كه پاشدم همين طور داشت گله مي كرد . الان هم كه حتما خودت داري صدي هق هق هاش رو مي شنوي . به خدا شيشه هاي خونه ي ما كه يخ زدن بس كه آه كشيد . گفته تا دوباره باهاش حرف نزني گريه هاش رو قطع نمي كنه . ازش پرسيدم كه آخه چي شده ؟ گفت كه چند روزيه كه ديگه سرت رو رو به آسمون نمي كني. گفت سرت تو كار خودته، پاك از ياد برديش . شدي يه آدمي مثل بقيه كه آسمون بالاي سرشون رو فراموش مي كنن .
كاش الان كه اينا رو مي نويسم زير بارون نشسته باشي و قطره هاي بارون رو بشمري و كم كم از دلش در بياري . كاش صداي هر قطره رو بشنوي كه از طرف آسمون پيشت اومدن.آسمون خيلي تنهاست . خودت بگو چند نفر پيدا مي شن كه مثل تو هر روز براي چند دقيقه هم كه شده ،چشمها رو از زمين بردارن و به آسمون بدوزن ،باهاش صحبت كنن و ازش به خاطر اينكه آسمونشونه تشكر كنن؟
ميدوني، نظرم داره نسبت بهت عوض ميشه. چه بهت گذشته مگه كه اينطور همه چيز رو فراموش كردي؟ آخ خدا بارون داره هي شديد تر مي شه . بهش گفتم تا شب صبر كنه . بهش گفتم مطمثن باشه كه پيدات مي شه . ولي تو من رو هم بي آبرو كردي پيش آسمون .
اينقدر گريه كرده كه ديگه نمي تونه سرت داد بزنه . بارون هاي بدون رعد و برق همه به خاطر تنهاييه. به خاطر دلتنگي . بي كسي......
شرط مي بندم هيچ كس ،دليل بارون امشب رو نمي دونه . حتي ممكنه خودت هم ندوني . آه خدا اگه اينقدر غرق شده باشي ،با بارون بي پايان چه ميشه كرد؟
كاش به دلت بيفته و بري زير بارون بشيني .براي هميشه چيزايي رو كه از درون خرابت مي كنه فراموش كني . يهو دستات يخ كنه و به هوش بياي و دوست قديميت رو به ياد بياري . كاش گريه ات بگيره و صورتت رو رو به آسمون كني و اشكهات تو بارون بي رمق بشه . كاش زود ببيندت و رعد و برق بزنه و شيشه هاي يخ زده رو بلرزونه. كاش اين بارون تنهايي زودتر بند بياد.



كاش براي هميشه چيزايي رو كه از درون خرابت مي كنه فراموش كني
كاش اين بارون تنهايي زودتر بند بياد


........................................................................................

                             Wednesday, November 13, 2002

● ميايم ، ميايم ،ميايم
با گيسويم: ادامه ي بو هاي زير خاك
با چشمهايم: تجربه هاي غليظ تاريكي
بابوته ها كه چيده ام از بيشه هاي آنسوي ديوار
ميايم ، ميايم، ميايم
و آستانه پر از عشق مي شود
و من در آستانه به آنها كه دوست مي دارند
و دختري كه هنوز آنجا ،
در آستانه ي پر عشق ايستاده ، سلامي دوباره خواهم داد

>>به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد<<
>> فروغ<<


........................................................................................

                             Tuesday, November 12, 2002

● من طلوع خورشيد از مغرب را ديدم . درون ماهي قزل آلايي كه بر خلاف جريان رودخانه شنا مي كرد و از برخورد با سنگ هاي رود ترسي نداشت ،گويي در زمستان قناري آواز مي خواند. تماشاي خداحافظي ماهي كوچك براي رسيدن به درياچه از هر چه كه ديگران قانون و منطق مي خواندندش به زيبايي درختي پر شكوفه با برگ هاي سبز و زردو پوشيده شده با برف بود. به زيبايي يك تكه كاغذ سياه كه شايد هرگز نفهمي كه كودكي بر آن ساعتها نقاشي كرده و به خيال رسيدن شب،رنگ سياه بر همه ي قشنگي ها كشيده. به زيبايي ساعتي با عقربه هاي ثابت و شماره هايي كه به نوبت دور صفحه مي چرخندو مقابل عقربه اي كه اينبار وقت استراحتش رسيده مي ايستند. و تو چه مي داني كه مقصد ماهي كوچك بعد از بالا رفتن از آبشار و رسيدن به درياچه كجاست . دريا؟ اقيانوس؟ و يا ......
حتي فكرش را هم نمي توان كرد . ماهيي كه به جريان آب عادت نكند تا كجا خواهد رفت.


........................................................................................

                             Monday, November 11, 2002

● هوا هنوز تاريك بود ،‌چند دقيقه اي تا طلوع وقت داشتم . موهام وز كرده بود و اگه اون نسيم خنك از پيش دريا نمي اومد ،شايد نميتونستم به خاطر رطوبت زياد از طلوع آفتاب لذت ببرم . صداي جيرجيرك ها باز دوباره هيجان زده ام كرده بود. بايد از توي باغچه رد مي شدم . از لابه لاي گلها يي كه خانوم همسايه كاشته بود . سخت ترين قسمت كار همين بود . قطعا ديده شدن با كشته شدن يكي بود. اگه مي تونستي از ميون شاهپسند ها و ياس ها رد بشي ، بعد از درخت هاي نارنج و پرتقال ، نوبت اون بناي آهني بود . اون چشمه ي مرتفع كه از تو دل آسمون مي جوشيد ،‌آشيونه ي من ، منبع آب ....
كم كم ديگه تا كمرم توي علف ها بود و مسافتي كه بايد بدون ديدن اطراف طي مي كردم ،جلوي چشهام . چند دقيقه بيشتر تا اومدن خورشيد نمونده بود . دير كرده بودم. !
ديگه مي تونستم به پايه ي بتونيش دست بزنم و اين يه كمي آرومم مي كرد،هنوز وقت داشتم . دوتا دستهام رو بالا آوردم و ميله ها رو گرفتم. يكي دوبار پام از روي سكوي بتوني سر خورد و با شماره ي سه ديگه بالا رسيدم . اونوقت بود كه مي تونستم بگم ،صد و هفتاد و سه پله با آشيونه ام فاصله دارم . كفش ها رو كندم و تو علف ها پرت كردم . وقتي كوچيك تر بودم موقع بالا رفتن از اون كشتي آهني آبي توي پارك هم همين كار رو مي كردم .

هميشه از پله ي سوم شروع مي كنم و به پله ي بيستم كه مي رسم ،سقف خونه ها رو مي تونم ببينم . ولي قبلش يه نگاه توي اتاق خواب ميندازم و با ديدن بابا توي تختخواب خيالم راحت مي شه و خنده كنان ادامه مي دم . اكثر موقع ها تاپله ي پنجاهم بيشتر نمي تونم بشمارم ،‌چاره اي ندارم آخه اونموقع ديگه شاليزار خودش رو نشون مي ده و براي چند لحظه سر جام بي حركت مي شم . يه درياي سبز كه تو اعماقش اون دورتر ها گاو ها دارن زندگي مي كنن . هميشه موج داره شاليزار . باد مي آدو موج هاي سبز رو روي همديگه مي غلتونه . اين موقع صبح شاليزار هميشه طوفانيه .خيلي مهربونه . نشنيدم كه كسي تا حالا تو موج هاش غرق شده باشه .
ياد تو افتادم . عصباني بودم از دستت . دلم مي خواست با من مي اومدي تا دو تايي طلوع خورشيد رو تماشا مي كرديم . طلوع خورشيد و شاليزار و دريا و نسيم .با خودم گفتم شايد خجالت كشيدي ! سرت رو پايين انداختي وفقط گفتي نه!

خورشيد داشت با من بالا مي اومد . گرد و نارنجي .بدون اينكه به پله اي احتياج داشته باشه . تند تند بالا مي اومد و دريا رو روشن مي كرد . حتما خيلي ها اونموقع كنار دريا داشتن طلوعش رو تماشا مي كردن ،ولي كمتر كسي از بالا ،‌اين رو مي دونستم . حالا كه نتونسته بودم قبل از خورشيد اون بالا برسم ،لا اقل نبايد ازش عقب مي افتادم .

برگشتم و پايين رو نگاه كردم. همه چيز كوچيك شده بود و باز دوباره حس كردم كه به يه طناب كه به دل آسمون وصله آويزون شدم . دستهام بوي آهن گرفته بود .كاش مجبور نبودم اينقدر محكم به اين پله ها چنگ بزنم . بايد زودتر اون بالا مي رسيدم . بايد از اين بوي عجيب كه من رو به ياد حد و مرزها مي انداخت خلاص مي شدم .
هميشه اون بالا رسيدن و دست و صورت رو توي آب خنك شستن به حدي لذت بخش بود كه خودم رو يه قهرمان مي ديدم ! احساسي كه موقع بردن يه بازي داشتم . اون روز ولي بازنده شدم . نه بخاطر اينكه اونموقع كه رسيدم ،خورشيد ديگه وسط آسمون بود ،بلكه به خاطر تو كه با خنده هات من رو غافلگير كردي ؛به خاطر تو يي كه من رواون بالا با موهاي وز كرده و پاهاي برهنه در حاليكه فكر مي كردم يه قهرمانم ،ديدي . به خاطر تويي كه از خورشيد هم زودتر رسيدي .



........................................................................................

                             Sunday, November 10, 2002

● باز دوباره صبح شده بود و موقع باز كردن پلك ها. حسي به من مي گفت كه امروز هم تنها هستم . مثل ديروز ،مثل فردا . بدون اينكه چشمهام رو باز كنم صدا كردم كسي رو . كسي به جز من ،كه با تموم وجود مي خواستم باشه ولي تنها بودم و چاره اي نبود .
شايد بهتر بود چشمهام رو باز نكنم . جه فكر احمقانه اي! مگه ياد نگرفته بودم كه هر طور دوست دارم زندگي كنم ؟ مگه وقتي كه خواب بودم و خواب مي ديدم ،تنها و غمگين بودم كه اينجا ،روي اين كره ي خاكي ناراحتي رو تجربه كنم ؟ بايد يه كم فكر مي كردم . به سادگي مي تونستم تصميم بگيرم كه امروزم رو چطوري زندگي كنم . روي آب راه برم ؟ مثل آسفالت توي خيابون محكم زير پام احساسش كنم ؟ يا اينكه توي پياده رو فرو برم و مثل يه ماهي توي خيابوني كه مايع احساسش مي كنم غوطه بخورم؟ شايد بهتر باشه از ديوار اتاقم رد بشم و به همه بگم كه مطمثتم اونموقع بيدار بودم ؟ ولي نه ! اول بايد يه كم زندگي كنم . شايد اينطوري بهتر بتونم حرف هايي رو كه از بزرگان مي شنوم درك كنم و از سطح به عمق برسم .
نمي دونم چه مدت رو به فكر كردن ها گذروندم ولي بالاخره پلك هام رو باز كردم . هر وقت غمگين و غصه دار مي شم پيش پيانو ي بيچاره ام مي رم . شايد بهترين دوستم باشه ،نمي دونم . ولي امروز حس ديگه اي داشتم و دلم مي خواست كه اون هم اينو بدونه . داد زدم و از تو پله ها اين رو بهش گفتم ! براي چند لحظه دستهام كرخ شد . يعني واقعا كسي تو خونه نبود و گفتگوي من رو با پيانو نشنيد؟ چه اهميتي داشت ؟
باخ . هر وقت مي خواي واقعا همه چيز رو از لمس كني از اون كمك بگير . واقعا مثل اين مي مونه كه به همه چيز اين دنيا دست مي كشي ! انگار خيلي باهوش مي شي ، خيلي با احساس ميشي . اينو يه صدايي از توي بدنم انگار بهم ياداوري كرد .مي دونم ،ميدونم ...
يه صفحه رو همين جوري باز مي كنم ، مثل فال گرفتن هاي شب هاي يلداس يه كم . يه صفحه پر از ملاقه هاي كوچولو كه دسته هاشون بهم وصله ،بالا و پاين چند تا خط كه هنوز اونقدر وارد نيستم كه با تماشا كردنشون ، اونها رو بشنوم .دو تا دستها رو مي ذارم روي كليد ها ،شمارشت چي بود ؟ ا ري كا ...ا ري كا ....
،اولش چيزي نمي فهمم ، اين خصوصيت باخه ،از خيلي ها شنيدم ولي بعد از چند دور زدن ،انگار واقعا صداي صحبت كردن يه نفر رو مي شنوم كه" آره عزيزم زندگي همش همينه خوب گوش كن ببين چي مي گم ........




........................................................................................

Home