من آينه اي که تو را منعکس توانم کرد، بر من بتاب


هر چه دارم از تو دارم , رو سياهم, تو بتاب


تابان


                             Thursday, November 21, 2002

● بالاخره با بيرون اومدن چند تا دونه اشك همه چي بهتر شد . اگه مي دونستم ،زود تر مي اومدم اينجا. بعضي وقتها از بهضي ها هديه هايي مي گيري كه خيلي با ارزش هستن . اونقدر كه نمي دوني چه جوري ازشون تشكر كني خيلي كم تا حالا هديه گرفتم ولي اين و بلاگ شايد يكي از بهترين هام باشه . اگه مي دونستم گريه اينقدر راحتم مي كنه ،زودتر مي اومدم .
صبح زود با صداي داد و فرياد از خواب پريدم. زياد طول نكشيد چون با اومدن ساعت هفت ،خونه خالي بود و من تنها شدم ،درست مثل ديروز و احتمالا فردا. گيج گيج روي مبل نشسته بودم . دلم مي خواست به يه چيزي فكر كنم .مهم نبود چي فقط از اين خلا بايد بيرون مي اومدم. ولي نمي شد. براي پيانو زدن شايد يه كم زود بود. همسايه ها شايد...مگه كسي براي اينكه من رو به اون طرز جالب از خواب بيدار كنه ،ثانيه اي فكر كرده بود ؟ من تنهام . بايد صداي پيانو رو بشنوم . همين الان .مشغول شدم و براي مدتي همه چيز رو فراموش كردم ولي فقط براي مدتي. زنگ در چون به صدا در اومد و هر سه تا همسايه ي خواب آلود به نوبت اعتراض كردن وداد زدن و رفتن. زدم زير گريه . نه به خاطر لحن تند يكيشون،به خاطر اينكه نمي تونستم كاري رو كه واقعا مي خواستم انجام بدم . نه جسارتي تو كار بود نه اعتراضي .حتي جرات نكردم بهشون بگم كه ساعت الان ديگه نزديك هشته. چرا نگفتم من تصميم دارم امروز از همين حالا تا شب يه سره بنوازم ؟رو كليد ها بكوبم ؟ چرا نگفتم نه؟ من امروز مي خوام اين جوري باشم؟
همين ؟فقط چشم ؟
شايد هر چي تو كله ام تا به حال پرورونده بودم ،خيال بود . شايد هرگز نتونم به هيچ كدومشون برسم . مگه زندگي اون چيزي نبود كه فكر و خيالش رو مي كرديم؟ نكنه اين فقط مال توي كتاب ها بود؟
چه جوري مي تونه جالب باشه يه چيزي كه مربوط به زندگي خود من باشه؟ چي بايد بنويسم كه راضي بشين ؟ چي بايد بگم كه تفاوت بين اونچه كه هستم و اونچه كه مي خوام باشم ،
آزارم نده ؟ مي خواستي بدوني به نظر من ته زندگي چيه ؟ ميخواستي بگم عشق ؟ مي خواستي بگم مي فهمم اين كلمه ي چهار حرفي رو؟باز حس برم داشت .فكر مي كنم سه حرفي بايد باشه.
نه! آخرش روزمرگيه . آخرش همين داد و فرياد هاس كه صبح هاي زود سر هم مي زنيم . نگو كه نديدي .نگو كه نشنيدي ،آخرش ......شايد الان ديگه مطمثن شده باشي كه هيچي از هيچكدوم از اون كتاب ها نفهميدم . شايد عصباني هستم و شايد اونقدر احمق كه به خودم اجازه ي عصباني شدن مي دم .
به چند تا از دوستهام تلفن زدم و خواستم كه ببينمشون و اين كه هيچ كدوم بهم جواب مثبت ندادن ،من رو به اين فكر انداخت كه تو انتخاب دوستهام اشتباه كردم .
شايد مثل بعضي كارهاي ديگه . شايد هم هثل همه ي كارها ي ديگه .
كتابم رو دستم گرفتم . يه مداد هم اون طرف ها بود . مي دونستم كتابها از اينكه زير نوشته ها شون خط كشيده بشه ،چقدر بيزارن ولي ذهنم اونموقع قادر به به خاطر سپردن چيزي نبود .نمي دونم چقدر كارم بد بود ولي يه جاهايي بالاخره از مداد هم كمك گرفتم. سعي كردم فكر هم بكنم ! هر لحظه به خودم مي گفتم :روخواني نكن ! بفهم ! فكر كن .
بعدش با خودم گفتم اگه فكر نكنم شايد بهتر باشه ! ذهنم يه جاهايي مي رفت كه اصلا نمي دونم چي بايد بگم . نا اميد شدم . خيلي خيلي خيلي نا اميد شدم . شايد اونموقع وقت درستي نبود ولي الان اصلا مطمثن نيستم كه از پسش بر بيام .
تا موقعي كه خواهرم از مدرسه بر گشت ،كار زيادي براي انجام دادن نداشتم . چند صفحه ي ديگه از كتابم رو خوندم و بعدش هم يه فيلم مزخرف پليسي كه طبق معمول چند صحنه اي ازش به عرضه ي اندام نقش اول ،كه يه پليس زن بود اختصاص داده شده بود و به من ياد آوري كرد كه بله ،هر كجا كه روي آسمان همين رنگ است. چه اينجا و چه آنجا ،همه از تماشاي بدن لخت يك زن لذت مي برندو اين اصلا مهم نيست كه طرف يك پليس باشد ،يك كولي و يا اينكه يك خانم دكتر !
شايد سرويس دادن به خواهرم مفيد ترين كاري بود كه امروز انجام دادم . موقع شستن ظرف ها با خودم گفتم كه اگه به فكر ايفاي نقش يك زن خانه دار ايراني باشم شايد اونقدر هام كه فكر مي كنم بد نباشه . يه شوهر كه از من خيلي سر تر باشه و خرجي ام رو هم ماه به ماه،تمام و كمال بهم بده ! شايد اونموقع بتونم ادعا كنم كه معناي عشق رو فهميدم !!!چند تا بچه ي كوچيك و بقيه ي چيزها . ميگم خوب شد ما توعمرمون يك بار ظرف ها رو شستيم ! آخه آدم هم اينقدر بي ظرفيت ميشه؟!
بقيه ي روز به كتاب خوندن گذشت . بقيه ي اهل خونه هم يه يك ساعتي هست كه اومدن . اول يه كم داد و فرياد و حالا هر دو خوابيدن . من هم خيلي وقته كه گريه هام قطع شده . اصلا حالا كه فكر مي كنم ميبينم زياد هم روز بدي نبوده . نمي دونم شايد هم به خاطر نوشتن باشه كه احساس سبكي مي كنم . خودم هم وقتي نوشته هام رو مي خونم فكر مي كنم كه خيلي خام و بچگانه اس ولي خوب چه كار ميشه كرد ،فعلا همين جوري ام . شايد مثل بقيه ي همسالان .شايد هم يه كم بدتر . اميدوارم فردا از امروز بهتر باشه . خدا كنه فردا از امروز عاقلانه تر رفتار كنم .


........................................................................................

                             Tuesday, November 19, 2002

● دوباره اضطراب. دوباره احساس . دوباره بوي خون و همهمه ي انگشتهاي شاكي .
انگشتهاي من ! ازتون معذرت مي خوام . مي دونم چقدر دلتون مي خواد ناخنهاي بلندو سوهان كشيده داشته باشين . چقدر دلتون مي خواد ببرمتون آرايشگاه وساكت بشينم تا لاك كرم روتون بمالن . مي دونم چقدر دلتون مي خواد موقع حرف زدن مثل دختر هاي ديگه دستهام رو بالا ببرم و آروم آروم تو هوا تكونتون بدم ،تا توجه همه رو به خودتون جلب كنين .
انگشتهاي من ! اگه زنجير هاي طلايي و نقره اي بهتون آويزون نمي كنم ، اگه بعضي وقت ها،موقع هاي اضطراب كه به تنهايي از پس احساساتم برنميام، از شما كمك مي گيرم، در عوض مي تونم قسم بخورم كه تو تموم دنيا كمتر كسي انگشتهاشو قدر من دوست داره . هميشه تو دلم ازتون تشكر مي كنم و معذرت هم مي خوام به خاطر كارهايي كه نمي كنم. وقتي هر ده تاتون رو روي كليد هاي پيانو مي ذارم و دونه دونه فشارتون مي دم و صداي تك تكتون رو مي شنوم، دلم مي خواد احساسم رو فرياد بزنم و هر ده تاتون رو ببوسم .
انگشتهاي من ! قدم زدن با مشتهاي بسته تجربه ايه كه شايد كمتر كسي لذتش رو چشيده باشه . اگه ازتون مي خوام كه سرهاتون رو تو همديگه بكنين واسه اينه كه با سفت مشت كردنتون ،موقع راه رفتن هر ده تا تون رو حس مي كنم و از ياد نمي برمتون . واسه اينه كه اعتماد به نفس مي گيرم. واسه اينه كه دقيق تراطراف رو ميبينم
باز دوباره اضطراب ،دوباره هجوم يه عالمه احساس . اين از عهده ي من خارجه . هميشه بوده . اجازه بدين بازم مثل هميشه ،اين جور موقع ها با هر ده تاتون روي صورتم دست بكشم.ابروهام رو مرتب كنم . باموهام بازي كنم . اجازه بدين دندونهام رو آروم روتون فشار بدم! فقط يه كم ،خواهش ميكنم. اين همه اضطراب رو نمي تونم تحمل كنم .
مي دونم كسي رو كه اين همه اضطراب رو بهم وارد كرده ،سرزنش مي كنين . باور كنين اگه مي تونستم خودم با هر ده تاتون خفه اش مي كردم.هيچ كس به جز شما نميدونه كه احساس با من چه كار مي كنه و چه طوري من رو از پا ميندازه. هيچكس هم شايد ندونه كه شما با احساس چه كار مي كنين! شايد خودتون هم اين رو ندونين. انگشتهاي من ،شما لمس كردن رو ياد گرفتيد. كاري كه شايد كمتر انگشتي بلد باشه .شما رطوبت پوست نازك قورباغه رو بارها تجربه كردين .شايد يك روزبرسه كه به جز من يك نفر ديگه هم دوستتون داشته باشه. كسي كه به باريكي و زيبايي و لاك كرم رنگ فكر نكنه. كسي كه شما رو به خاطر نوازش ها و جسارتتون دوست داشته باشه.
باز اضطراب.......باز همهمه ي انگشتهاي شاكي......









........................................................................................

                             Monday, November 18, 2002

● چون سنگ ها صداي مرا گوش ميكني
سنگي و ناشنيده فراموش مي كني
رگبار نو بهاري و خواب دريچه را
از ضربه هاي وسوسه مغشوش مي كني
دست مرا كه ساقه ي سبز نوازش است
به برگ هاي مرده هم آغوش مي كني
گمراه تر ز روح شرابي و ديده را
در شعله مي نشاني و مد هوش مي كني

از فروغ




........................................................................................

                             Sunday, November 17, 2002

● روزي رو كه نسيم يك گل سرخ بهت داد وتو، تو چشاش نگاه كردي و گفتي از گل ها بدت مياد ،هيچ وقت يادم نميره آوا. نسيم دوستت داشت. شايدم برات دل مي سوزوند ،
نمي دونم ،ولي اطمينان دارم كه نمي خواست ناراحتت كنه . اون موقع از مرگ وحشت داشتي يادمه. نه بخاطر اينكه ديگه نيستي . نه بخاطر اينكه زير خاك ها ميموني و مي پوسي و چيزي ازت نميمونه . چون كه از اين اجبار مي ترسيدي . از اين اومدن ،از اين موندن و از اين رفتن . شايد با ديدن گل ها به ياد همين چيزا مي افتادي. شكفتن ،اومدن بود و پزمردن ،رفتن .
اعتمادي به گوش هات نداشتي . به چشمهاتم همين طور . وقتي صحبت از عقل و منطق مي شد ،مي خواستي سرت رو به ديوار بكوبي و قلب و احساس برات تعريفي نداشت.
گريه هات قطع نمي شد. ديگه معلم ها به هق هق هات عادت كرده بودن . كلاس آروم آروم جلو ميرفت و تو زير ميز ،با اشك هات مشغول بودي و خودت مي دوني آوا، .تنها ،يه نفر بود كه حالت رو مي فهميد
تصميم گرفته بودي انتقامت رو از اون بگيري . چه حقي داشت كه بدون اجازه تو رو آفريده بود . اينا رو داد مي زدي همه جا مي گفتي و بچه ها دونه دونه از كنارت مي رفتن . اون روز ها رو اصلا دوست نداشتي . يادمه رو ديوار اتاقت به تعداد روزها خط هاي كوچيك كشيده بودي و هر روز يكي رو خط مي زدي . بعضي اوقات ديوونه مي شدي و شروع مي كردي به شمردن ......يك ،دو ،سه ،چهار....پس كي تموم مي شد اين روزا كه خودت انتخابش نكرده بودي.
چيزهايي رو كه مي ديدي ،باور نمي كردي .سر در گم بودي . گفتم كه، به چشمات اطمينان نداشتي . تنها اعتمادت به انگشتهات بود. به لمس كردن،به ماده ها. شايد خوشحال ميشدي اگه به يك قابلمه دست مي كشيدي . شايد جرات پيدا مي كردي و فرياد ميزدي كه آهاي اين يك ماده اس!! و آروم مي گرفتي
. مرگ اين جوري نبود اما . عشق و فكر و خيال اين جوري نبودن. خودت رو نمي تونستي لمس كني چون آوا دست زدني نبود
بالاخره يه روز در مقابل نا باوري همه رفتي و سوگند خوردي كه پشت سرت رو هم نگاه نكني. نشون هاي روي ديوار همه خط خورده بودن و بايد به قولت عمل مي كردي." يقين دارم كه نيست ها” روبه ”نيست ها ”تبديل كردي و” نيست ها” رو به” نمي دونم ها”. كم كم شروع كردي تو ذهنت به چيز هايي كه نمي بيني فكر كردن و سعي كردي” به خودت بباورونيشون . بعد يه دفعه يه روز صبح كه از خواب پاشدي آوا، خيلي چيزها به دنيات اضافه شده بود كه مي تونستي ببينيشون .
مي خواستم ازت بخوام كه تا روزي كه آواي خودت رو نشنيدي ،بر نگردي . دلم برات تنگ مي شه اما حالا حالا ها برنگرد. شايد اون روز كه بر گردي از من چيزي باقي نمونده باشه ،به جز يه آواي قديمي متعلق به روزايي كه نشونه هاشون رو ديوار اتاقم هنوز ديده ميشه..


........................................................................................

Home