من آينه اي که تو را منعکس توانم کرد، بر من بتاب
هر چه دارم از تو دارم , رو سياهم, تو بتاب
| تابان |
|
Saturday, November 30, 2002
● موافق نيستم ! نه نه نه ،اين نظر درستي نيست . كمتر كسي تو دنيا اين جمله ها رو دوست داره . بعضي ها هم كه خيلي ادعاي روشنفكري مي كنن ،با يكي دو بار مخالفت از كوره در مي رن و حسابي حالشون گرفته مي شه . ميگي نه . امتحان كن . اوه ،چي دارم ميگم !شب و روز داري همين كار رو مي كني . همه بايد همين طور باشند . به شرطي كه بدوني بعدش چي مي خواي . فقط نگي ،اينا درست نيست . همه چي غلطه ،همه چي بده ،....آقاجون ! پاي اين شاهكاري كه مي بيني هيچ امضايي نيست! بيخودي تلاش نكن . طرف در رفته ! ترسيده . شايد هم كشته شده و يكي مثل خودت رازش رو فهميده و كارش رو ساخته ؟ نمي دونم .
........................................................................................چي ؟ اگه نمي دونم حرف نزنم؟ موافق نيستي ؟ چرا اينقدر مخالفت مي كني ؟ اگه مي دوني قضيه چيه شروع كن . معطلش نكن . من اينجام تا چيزهاي خوب بشنوم . شروع مي كني و من هم سر تا پا گوش ميشم . همه اش تناقض مي گي و بديش مي دوني چيه ؟ همه ي حرفهات يه چيز رو مي گه!! صاف و ساده . چند رنگ و متضاد ! ولي تو همشون يه صدا مي پيچه واز همه جاي حرفهات رنگ سفيد بيرون مي آد . ميگن يه فيلسوف مرز بين خيال و رويا رو با غير از اون مي فهمه و بيشتر وقتها روي اون خط باريكه كه راه مي ره و زندگي ميكنه . تو چي ؟ مي بيني اون خط نقره اي باريك رو ؟ نكنه براي تو هم نامريي باشه ؟ نكنه عمق خواب و رويا رو بهت نشون نده و بري غرق شي! واي ،نگو كه آرزوت همينه ! نمي دونم كه جوكر به اون چي كه هست اعتراف كرده بود يا نه ؟ يادم نمي آد هر چي فكر مي كنم . فقط كله اش رو تكون مي داد و با شنيدن صداي زنگوله ها ،ديوونه وار سُوالش رو به يادش مي آورد و” من كي هستم” و ”از كجا اومدم” تنها حرفهاييه كه ازش به يادم مي آد . نه ؟ اينطور نيست ؟ موافق نيستي؟ □ نوشته شده در ساعت 6:08 AM توسط تابان Friday, November 29, 2002
● به نام تمام ذهن هاي خلاق كه هر واقعه اي را كه دوست دارند مي آفرينند . تمام ذهن هايي كه خود را از باور زمان رها كرده اند، در آينده زندگي و دوستاني را ملاقات مي كنند كه مرده اند . خودهايي را كه مي توانستند باشند و در گذشته بر سر يك دو راهي از آنها جدا شده اند ومن چه مي دانم كه تماشاي زندگي هاي ديگر براي آنها چه لذتي مي تواند داشته باشد ؟
........................................................................................وقتي به روزهاي رفته نظر مي افكنيم،درمي يابيم كه چون درخشش شعاعي از نور ،برق آسا گذشته اند . زمان ماندني نيست ! و هر كس جز به قدر عمرش ار آن بهره اي نخواهد برد. چيزي بر روي زمان پلي بسته است اما چه ؟ چه چيز است كه زمان را در زندگي ما گم مي كند وجاودانگي را به ارمغان مي آورد ؟ با ساعتهاي ديواري چه مي كند كه عقربه هايشان روي عدد ده مي ماند و ما نمي دانيم كدام ده از كدام روز و از كدام هفته مي تواند باشد ؟ نور ! اما نورنه كه درخشانتر از آن . عشق ،نه فقط پوسته ي دروغين از اين كلمه ،عشق همان طوري كه هست!همان عشقي كه در آغاز وحشت ودستاني سرد را به همراه مي آوردو توجيه هايي كه شكي در دروغ بودن آنها نيست .فرياد ميزني كه با هم بودن ويراني ملال آور است وباز بلند تر چون ترسويي كه صداي خود را هم نمي شنود مي گويي كه عشق جواز رسيدن به يك فاجعه است. فايده اي ندارد تمام اين تلاش ها بيهوده است و تو خود اين را خوب مي داني . از زن و مردي كه قايقشان را بر روي اقيانوس ها مي رانند بپرسيد كه آيا كسل و خسته هستند ؟ زمان را چگونه مي گذرانند ؟ آنها لبخند مي زنند . براي آنچه بايد انجام دهيم در تمام سال هرگز وقت كافي به دست نمي آوريم دوستش كه بداري با خود مي گويي كه تمام زندگي ام در جستجوي او بوده ام و عاشق كه باشي آغاز زندگي ات را از هنگام يافتن او مي داني . قصه هاي عشق واقعي هرگز پاياني ندارند . تنها راه يافتن آنچه كه در خوش و خرم زندگي كردن با يك همراه كامل اتفاق مي افتد ،اين است كه براي خودمان زندگي كنيم . از خود مي پرسي و خوب بعد چي ؟ بعد روز ها و ماهها بي وقفه حرف زدن ، به هم رسيدن بعد از قرن ها جدايي . بعد چي ؟ روياي شخصي ترين آرزوها ،خوابها و درخواستها و تصور اينكه با يكديگر مي توانيم به همه ي آرزوهايمان دست يابيم ! خوب بعد چي ؟ چه بسيار چيزها كه مي توانيم با يكديگر بياموزيم !چه بسيار چيزها براي سهيم شدن . فعاليت ،شاعري ،شهامت،راحتي و آسايش ،گياهان وحشي ،مردن و مرگ، ستاره شناسي ،خشم و پشيماني ، پير شدن ،چطور بحث كردن و دوباره آشتي كردن ،چطور متعجب شدن و گريه كردن ،پيانو زدن ،دوره هاي ديگر زندگي را به ياد آوردن ،گذشته و آينده ،پاسخ ها را يافتن و تغيير كردن . فكر مي كني كه بعد چي ؟ و به يادت مي آيد كه واقعيت ،زندگي است . تنها عشق حقيقت دارد و اين يعني عشق برابر است با زندگي ! و اين ”بعد چي ”ها معني و مفهومي ندارند . ! و همه ي اين ها يعني اينكه عشق را پاياني نيست . كاش داستان من همين جا تمام مي شد . نمي دانم ،شايد آنوقت همه چيز زيبا و جاودانه در ذهن من جاي مي گرفت و باقي مي ماند ولي انگار كتاب من چند صفحه از كتابهاي ديگر بيشتر دارد . چند صفحه ي اضافي با چند عكس اضافي و توضيحاتي كه شايد در كتاب هيچ كس ديگري نيست. □ نوشته شده در ساعت 10:23 AM توسط تابان Wednesday, November 27, 2002
● فكر كردم اگر فقط مي شد راهي اختراع كرد ،اگر فقط دنيا طوري بود كه افراد غريبه مي توانستندبه يكديگر بگويند شما مرا شيفته ي خود ساخته ايد و من مايلم شما را
........................................................................................بيشتر بشناسم و جواب مي توانست كدي باشد مثل ”نه متشكرم” البته اگر شيفتگي دو طرفه نبود . بيشتر موقع ها وقتي كه احساس مي كني يه چيزي تو دلته و بايد فريادش بزني و بهش بگي ، وقتي كه دلت مي خواد ازش بخواي كه توي بغلش بگيردت و ببوسدت ،خداي من ،بيشتر وقتها نمي توني از كلمات استفاده كني و نتيجه اش مي شه يه بغض كه شايد تا هميشه باهات بمونه . چرا اينقدر سختمونه احساساتمون رو بهم نشون بديم . چرا درست موقعي كه وقت گفتنه ،ساكت ميشيم و خودمون رو در معرض خطر قرار مي ديم ؟ خطر دلسرد شدن ، خطر عادي شدن ،خطر ازدست دادن يك دوست تازه از راه رسيده و خطر از هم پاشيدن يك پيوند. خيلي هامون به سكوت تو اين جور وقتها عادت داريم و برامون مثل يك رمز مي مونه ولي مطمثنا احساسات سركوب نشده رو از سكوت بيشتر دوست داريم . تو اين جور ساكت شدن ها هميشه اضطراب هست و يه عالمه شك و ترديد كه بعضي اوقات براي اينكه از دستشون خلاص بشيم ،فقط ميذاريم و ميريم . چرا حرف نمي زنيم ؟ چرا حرف نمي زنم ؟ چرا تموم تقصير ها رو گردن اين و اون مي اندازم ؟ از ميون اين همه اصطلاح و عبارت ،چرا چند تا مخصوص حس ها نسازم ؟ چرا ازشون استفاده نكنم و با چشمهاي باز منتظر عكس العمل نشينم ؟ از چي وحشت داشته باشم در صورتيكه تو دنيا چيزي وحشتناك تر از از دست دادن اين لحظه ها نيست ؟ چي به سر ما اومد كه يك دفعه همه چيز برامون قدغن شد ؟ از كي قشنگ ترين هاي زندگي بر ما حرام شد كه حتي موقع ساختن كد ها چيزي به يادمون نيومد ؟ من عاشق زيبايي و خوش صحبتي شما شده ام ،مي توانم شما را ببوسم ؟- ـبله ؟ ـالبته شما هم مي توانيد . □ نوشته شده در ساعت 10:18 AM توسط تابان Sunday, November 24, 2002
● از ديگران شنيدم كه قلب احساس مي كند،عاشق مي شود و برخي اوقات تصميم مي گيرد كه از سينه كنده شود و پيش پاي كسي بيفتد .گاهي براي كسي تنگ ميشودو ميگيرد وهواي او را مي كند. بعد در كتاب ها خواندم كه قلبها رگ دارند و در همان دسته كتابها نوشته بود كه همگي مي تپند. امروز شنيدم كه بعضي از آنها ناگهان مي ايستند . مانند يك كارگر خسته و بي رمق ،تصميم مي گيرند كه به كار چندين و چند ساله ي خود پايان دهند و فقط از تپش دست مي كشند . شايد محتاج لحظه اي استراحت باشند و بخواهند باز كارشان را از سر بگيرند . شايد هم نه ،از بي وفايي خود شرمي نداشته باشند . ديروز عاشق قلب ها شدم و امروز با ديدن او كه بي خبر از قلب خسته اش عمر مي گذراند ،ديگر مطمثن نيستم كه چه خواهم كرد . چه خوب است كه نمي داند قلبش به خاطر تنهايي هاي شب و روز ،افسرده و ناتوان شده و تصميم به استراحت داشته است . او دوست دارد بماند . او خيلي دوست دارد بماند ولي قلبش چه ؟و ديگري مي خواهد برود اما قلبش به تپيدن عشق مي ورزد . هيچ كس به او راجع به قلبش چيزي نگفته ،اينطور به نظر مي رسد كه همه قصه ي آن دو قورباغه ي در چاه اسير شده را شنيده اند . يكي در اوج تلاش و دست و پا زدن،دست از مبارزه كشيد چون فريادهاي همنوعان بيرون از گودال را شنيده بود كه بيهوده تلاش نكن ،تو محكوم به فنا هستي و مرگ در انتظار توست و ديگري خود را به هزار مكافات به بيرون انداخت و نجات پيدا كرد چرا كه كر بود و هيا هو و فرياد ها را ،تشويقي از طرف دوستان مي پنداشت .
........................................................................................امروز به ديدنتان آمده بودم . مرا نشناختيد . شايد فكر كرديد كه دخترتان هستم و يا اينكه خواهرتان اما مادربزرگ را هرگز فراموش نكرديد . مرتب اسم او را صدا مي زنيد و من با خود فكر مي كنم كه بيچاره قلب شما حق داشته . با او چه كرديد؟ پرسيديد كه اين خانم زيبا كيست كه روبرويم نشسته وبعد اشكهايم را تماشا كرديد. چه حرفها كه مي خواستم به شما بگويم و لي توانايي شنيدنشان را نداشتيد.مرا از ياد برده بوديد . تا چند وقت ديگر ميشود يك قلب خسته را بيدار نگه داشت ؟ بستگي دارد به اينكه كسي چنين قلبي را به تپيدن تشويق كند يا نه . بستگي دارد به اينكه كسي صداي ضربانش را هر روز بشنود و به او اطمينان بدهد يا نه . فردا شايد بشود كارهاي بيشتري كرد تا كسي كه مي خواهد بماند ،بماند . □ نوشته شده در ساعت 10:42 AM توسط تابان
|