من آينه اي که تو را منعکس توانم کرد، بر من بتاب


هر چه دارم از تو دارم , رو سياهم, تو بتاب


تابان


                             Saturday, December 28, 2002

● به گل ها ي داوودي داخل گلدون خيره شده بودم . كاش مي فهميدم چطور چند تا لكه ي قهوه اي و زرد اينقدر واقعي به نظر مي رسند. شاخه ها به سختي از بين انبوه رنگ هاي در هم رفته ديده مي شدن و طراوت و نمناكي اطراف اونها رو به راحتي مي شد لمس كرد . ازم پرسيد كه در مورد اسم نقاشي چه نظري دارم و من هم با لبخند نگاهش كردم .
آواز آفتاب، صحنه اي بود كه خلق شده بود. شايد اولين بار بودكه آوازي رو تماشا مي كردم. انگار كه فكر من رو خونده باشه ، بهم نگاهي كرد و ازم خواست كه منظومه ي سپيدش رو هم از نزديك ببينم. يه كلبه ي كوچيك ميون درختهاي پوشيده از برف . نزديكي هاي غروب بود و هوا كمي گرفته. خاكستري و صورتي هاي كم رنگ با هم به سفيدي كاغذ كمك مي كردن تا سقف خونه و شاخه هاي درختها از برف پوشيده بشن و من تازه اونوقت بود كه شگفت انگيزي رنگ سفيد رو فهميدم . سرما رو به شكل قنديلي توي دستهام حس مي كردم و خداي من ، صحنه اي كه مي ديدم قطعا جاي ديگه اي ، خارج ازاون قاب مستطيل شكل ، وجود داشت . با خودش بارها به اونجا رفته بودم . به منظومه ي سپيد .
صدف تنهايي ، يه ميخك سفيد شاخه بلند بود كه اون رو تك و تنها توي يه ليوان بلوراستوانه اي ، وسط ميزي با روميزي آبي رنگ گذاشته بودن و خاطره ي خيال ،‌سايبوني از اقاقيا كه ستون هاي سنگي اطراف رو با مخلوطي از بنفش و صورتي وهم آلود ، توي خودش حل مي كرد .
بستر نسيم ، دشتي از گل هاي وحشي بود و يك شاخه زنبق سفيد ، مخلوقي كه ”زيباي آرام صداش مي كرد .
خيلي از اين صحنه ها فقط تو قابهاي چوبي خلق شده بودن . فقط خدا مي دونه كه چند تا تصوير انتظار آفريده شدن رو مي كشند و چند تا لحظه به اميد ثبت شدن وانتخاب اسمي كه به اون نا ميده بشن ، نشستن .

بايد اونها رو كشيد ، بايد نوشتشون ، بايد آفريد ،‌بايد خلق كرد .



........................................................................................

                             Friday, December 27, 2002

● سخت ترين راه ، سخت ترين راه ، سخت ترين راه .......هموني كه بايد الان كه سر يه دو راهي گير كردي انتخابش كني .
كدومشون سخت تر هستن ؟ ادامه مي دي يا نه ؟
من از همين جا دارم قله رو مي بينم . ادامه مي دي يا نه ؟ انتخاب سخت ترين راه فقط يه قاعده نيست .مطمثن باش اگه امتحانش كني ، خودت متوجه مي شي كه چي هست .
وقت اينه كه ديگه به هيچ چيز فكر نكني . فقط يك جمله بهم بگو . راهي سخت تر از اوني كه انتخاب كردي هم هست ؟


........................................................................................

                             Tuesday, December 24, 2002

● بوسيدمش . خنديد !
خنديد، باورت مي شه ؟ و بعدش چشم هاش پر از اشك شد . وقتي كه من رو” خانوم زيبا ”صدا زد ، ديگه با اشك ها يي كه جوشيدنشون رو از توي چشم هام حس مي كردم ،كاري نمي تونستم بكنم . با چشم هاي آبي كم سو كه از اشك قرمز شده بودند ، به من نگاه مي كرد . دلم مي خواست بهش مي گفتم كه تنها كاري كه از دستم بر مي اومد اين بود كه پشت پيانو بنشينم و براش دعا كنم . خوب مي دونستم كه چه آهنگي رو خيلي دوست داشت . يعني هنوز هم با شنيدنش خوشحال مي شد ؟
بارون بارونه ، زمينا تر مي شه ، گلنسا جونم ، كارا بهتر مي شه
گلنسا جونم تو شاليزاره ،برنج ميكاره ميترسم بچاد ،طاقت نداره .
مگه اينهمه پيشت نيومد و ازت نخواست كه باهاش اين كار رو نكني ؟ مگه اينهمه سال تنهايي براش كافي نبود ؟ مگه چه كار كرده بود كه بايد اين روز هاي بد ريخت رو مي ديد ؟
سراغ شوهر و بچه هام رو گرفت و ازم خواست كه دفعه ي ديگه با اونها بيام . خنديدم و يك چشم غليظ گفتم و بوسيدمش .
خنديد ! باورت مي شه ؟ امروز دو دفعه خنديد .
دونه هاي بارون ،ببارين آرومتر ، بهاراي نارنج داره مي شه پرپر
گلنساي منو مي دن به شوهر ، خداي مهربون ،تو اين زمستون
يا منو بكش يا اونو نستون ،
بارون بارونه ، زمينا تر مي شه ، گلنسا جونم ،كارا بهتر مي شه
گلنسا جونم غصه نداره ، زمستون ميره پشتش بهاره
زمستون ميره پشتش بهاره .


........................................................................................

                             Sunday, December 22, 2002

● كوچكتر از الان كه بودم ،وقتي بلايي سر اسباب بازي هام ميومد ، مامان همه شون رو برام درست مي كرد .هر وقت به خاطرشون گريه مي كردم، بهم مي گفت : عيبي نداره ! فقط مريض شدن ، يه كم كه بگذره دوباره حال همه شون خوب مي شه .
با نخ و سوزن شكم و گوش هاي الاغم رو مي دوخت ، براي ماشين ها باتري نو مي خريد و دست و پاي عروسك ها رو مي چسبوند . خرس پانداي كوكي يه شب ديگه راه نرفت و من گريه كنون پيش مامان رفتم و اون هم بهم گفت كه پانداي كوچولو خسته شده و بايد تا فردا صبح براي استراحت بهش وقت بدم . حرفهايي رو كه مامان فرداي اون روز بهم گفت هيچوقت فراموش نمي كنم . بعد از كلي تلاش ، مامان پاندا رو توي دستهام گذاشت و گفت : متاسفم ، اين رو ديگه نمي شه درست كرد .
ديگه درست نمي شه ؟ يعني تا هميشه؟ حالا بايد چكار بكنيم ؟ و گريه كردم . اولين بار بود كه با چنين احتمالي آشنا مي شدم . خراب شدن براي هميشه . ديگه خوب نشدن . از بين رفتن . مردن كه احتمالا اونموقع به اين اسم نمي شناختمش ولي همه چيز رو در باره اش حس مي كردم .
بيشتر از ده سال ازاون روز گذشته و تكرار بعضي حرف ها شايد ، ايستادن زمان رو براي من تداعي مي كنن . ولي چشمهاي مامان اينبار به درخشندگي دفعه ي قبل نيست . توي هر دوشون اشك هم هست . متاسفم ، احتمالا خوب شدني در كار نيست . و تنها چيزي كه تونستم بگم اين بود .....
يعني تا هميشه؟ حالا بايد چكار بكنيم ؟ و گريه كردم



........................................................................................

Home