من آينه اي که تو را منعکس توانم کرد، بر من بتاب


هر چه دارم از تو دارم , رو سياهم, تو بتاب


تابان


                             Saturday, January 11, 2003

آيا واقعيت دارد يا اينكه افسانه است ؟شايد همه جا و همه وقت ، چيزي به غير از خواب خدا يا كس ديگري نباشد كه با بيدار شدن او نا پديد مي شود .
پس به همين خاطراست كه او را دعا مي كنيم و براي او سرود هاي روحاني مي خوانيم ؟آيا دعاهاي ما براي آن نيست كه او در خواب بماند ؟
شايد آيين هاي نمازتمام مذاهب ، چيزي جز تكان گهواره ي خدا نباشد تا او بيدار نشود و بتواند خواب ما را ببيند .


........................................................................................

                             Thursday, January 09, 2003

● بالاخره يك روز نوبت خداحافظي ميشه . هر چقدر هم كه دور از ذهن به نظرت بياد ،‌براي من همه چي مثل روز روشنه . رويا و خيال پردازي هايي كه ازشون حرف مي زني،آينده ي منه ، زندگي منه . چه كسي بهتر از تو من رو مي شناسه ؟ چرا اينقدر سر سختي مي كني ؟ چرا وانمود مي كني كه حرفهام رو باور نمي كني ؟
خودت خوب مي دوني ، يه روز بالاخره نوبت خداحافظي ميشه .هر چي دارم از تو دارم ، فقط قول بده تا ابد دوستم داشته باشي .
خداحافظ ،خداحافظ ،خداحافظ .....يعني روزي كه اين كلمه رو از من مي شنوي ، اونموقع ديگه باز هم سر سختي مي كني ؟ مامان ! يعني اونروز آخرين باري ميشه كه تو رو مي تونم توي دستهام بگيرم ؟ يعني نميشه بخواي همراهم بياي ؟ يعني نميشه تا دير نشده ،حرف هام رو باور كني .
مامان ، فقط قول بده تا ابد دوستم داشته باشي . خداحافظ . اين كلمه چقدر ناراحتم مي كنه . يعني روزي كه اين رو از تو بشنوم ، چقدر گريه مي كنم ؟ چقدر افسوس مي خورم كه موفق نشدم حرفم رو بهت بباورونم . ولي مامان تو من رو بهتر از هر كسي مي شناسي . مي دوني كه به چيزي كه شب و روز تو فكرش باشم و براش تلاش كنم ،مي رسم .
اوه مامان ! من چرا اينقدر با تو فرق دارم ؟ كاش مثل خودت يه خانوم صبور و مهربون بودم . كاش مي تونستم مثل تو فكر كنم . كاش بهم قول بدي تا ابد دوستم داشته باشي. كاش تا دير نشده حرفهام رو باور كني تا روزي كه ازت خداحافظي مي كنم ، آخرين روز با هم بودنمون نباشه . مامان ، كاش مي دونستي كه جز اعتماد و باورت ،چيزي نمي خوام .
خدايا چقدر دلم مي شكنه روزي كه خداحافظيت رو بشنوم .
هميشه به ياد تو و عشقي كه به من دادي هستم . خدا كنه كه تا دير نشده ،حرف هام رو باور كني . من طاقت خداحافظي تا هميشه رو ندارم .


........................................................................................

                             Wednesday, January 08, 2003

● يك گلدون پر از گلهاي خشك شده كه جاش هميشه كنار پنجره است، اولين چيزيه كه هر روز صبح مي بيندش. اولين چيزي كه مي گه هم كه ديگه معلومه ، صبح بخير عزيزم .
ديشب خوب خوابيدي ؟ و از تخت خواب بلند مي شه . انگار امروز هوا يه كم از ديروز گرم تره، نه ؟ و حالا ديگه به دستشويي رسيده .
باز مثل هر روز عكس يه پيرمرد تو آينه درست مي شه و بعدش صداي شير آب و اصلاح و خواب ديشبش كه تو اين فاصله براش تعريف مي كنه .
بس ديگه ! چقدر مي خوابي و خنده كنان به طرفش ميره . يه پيرهن كهنه ي نازك ليمويي رنگ كه يقه ي توري داره وتموم ديشب رو پيشش خوابيده بوده . پارچه ي لطيف رو تو دستهاش مي گيره ، ناز و نوازشش مي كنه و به طرف صورتش مي بره . چقدر دلم تنگ شده . ،چقدر دلم تنگ شده .
من هر روز به گلدونت آب مي دم ،باور كن ولي تقصير من نيست .تو اين خونه انگاراصلا آفتاب نمي تابه . هيچ فايده اي نداره.ولي نگران نباش ،همه چيز درست ميشه. راستي امروز كدوم لباست رو مي پوشي ؟
و در كمد لباسها رو باز مي كنه . يه چيز تابستوني ،يه چيز تابستوني ....آهان و مدتها با پيراهن مشغول مي شه . روي تخت خواب پهنش مي كنه و باهاش حرف مي زنه و شب وروز روهمينطوري ميگذرونه.
اونروز پيرمرد زودتر از هميشه از خواب بيدار شد يه روز از ماه سپتامبر بود.تلويزيون رو يادش رفته بود خاموش بكنه . دو تا ساختمون بلند و دود غليظي كه از اونها به آسمون مي رفت . آفتاب كم كم داشت از پنچره داخل مي شد . يكي از ساختمون ها پايين ريخته بود.
پيرمرد نتونست گرمي آفتاب رو روي گونه هاش تحمل كنه . از خواب بيدار شد .
عزيزم ! گلدونت . گلدونت رو نگاه كن . خداي من ، مي دونستم بالاخره همه چيز درست مي شه . مي دونستم ......اشك از چشمهاي پيرمرد كه خنده كنون فرياد مي زد ، سرازير مي شد .عزيزم بايد همه چيز رو مي ديدي . بايد مي ديديشون . بايد گلدونت رو ميديدي و آفتابي رو كه اينجا اومده تماشا مي كردي . خداي من حقش بود اينها رو مي ديدي.
سا يه ي دومين ساختمون هم آروم از پنجره پايين رفت . خيلي آرومتر از اون چيزي كه مي شد فكرش رو كرد.


........................................................................................

                             Tuesday, January 07, 2003

● مي خواستم بيام ........بخندونمت ،كه همه چيز رو فراموش كني ،كه همه چيز رو فراموش كنم ، كه دوباره از تك تك لحظه ها ي با تو بودن لذت ببرم . مي خواستم بيام كنارت بشينم . مي خواستم اينقدر بخندونمت كه هر چيز بدي رو كه قورت داده بودي ، بالا بياري و بعدش با تعجب بهم نگاه كني و آروم بگي : تموم شد ! همه اش همين بود و اونوقت ديگه خيلي از قانون هام رو زير پام مي ذاشتم . مي خواستم بيام و خنده هات رو تماشا كنم . خوب شدنت رو مي خواستم ،ببينم .
راستي چرا اينقدر تغيير كردن برات مشكله ؟ نه راستي ! مي خوام بدونم،چرا ؟ مي خواستم بيام ولي بدون خواستن تو ، چه كاري از دستم بر مي اومد ؟
گفته بودي از مورچه ها متنفري . رياكار ترين موجودات هستند ، يادته كه مي گفتي ؟ با اينكه هيچ كاري غير از رفتن و اومدن ندارن ، مي خوان به ما بقبولونن كه دارن كار مهمي انجام مي دن .
همه اشون ولگرد هستن ! فقط وانمود مي كنن كه دارند كاري انجام مي دن . اينا همه حرف هاي خودت بود يادت مي آد ؟ خوب ، هنوز هم همين فكر رو در مورد مورچه ها مي كني ؟ خدايا ! چقدر دلم مي خواد سرت داد بكشم .....ولگرد ! تو فكر و خيالاتت هنوز غرقي يا اينكه از اولش همه چيز تظاهر بوده ؟ من رو ببخش كه اينجوري باهات حرف زدم . من رو ببخش .
راستي ! من هم مثل تو از مورچه ها بدم مي آد مي دوني چرا ؟ باورت مي شه كه چهار صد مليون سال بدون تغيير مونده باشن ؟ اصلا فكرش رو مي توني بكني كه نخوان تو اين همه سال عادت ها شون رو كنار بگذارن ؟ اينهمه سال ولگردي ؟
چقدر دلم مي خواست كنارت بنشينم . ولي ......راستي تو چرا به كم ، فقط يه كم تغيير نمي كني ؟



........................................................................................

Home