من آينه اي که تو را منعکس توانم کرد، بر من بتاب


هر چه دارم از تو دارم , رو سياهم, تو بتاب


تابان


                             Friday, January 17, 2003

● همه چيز يادم رفته بود . همه چيز در مورد اون درخت گل يخ يادم رفته بود . چطور تونسته بودم همه چيز رو فراموش كنم ؟ اون درخت بلند وسط حياط كه سالهاي سال پر از گل يخ مي شد ،گلهايي كه رنگ بلورهاي يخ بودندو اون بنفش عجيب لاي گلبرگ ها شون رو چطور تونسته بودم از يادم ببرم . گل يخ هاي اون خونه همه جا معروف بود. همه ،زمستون كه مي شد حرفش رو مي زدند . هر سال پر تر ،هر سال بلند تر . هر سال خوشبوتر . هر كي وارد خونه مي شد ،از بوي اين گلهاي جادويي مست مي شد. آخه چطور تونسته بودم فراموشش كنم ؟ انگار همه چيز از جلوي چشمهام توي يك لحظه گذشتند . خودم رو ديدم كه با بچه هاي ديگه توي حياط اون خونه دنبال هم مي دويديم . اين كه با بقيه شرط مي بستيم كه كدوممون جرات راه رفتن روي حوض يخ بسته ي كنار باغچه رو داريم . اين كه يكي از شاخه هاي گل يخ رو مي كشيديم و بعد ولش مي كرديم تا محكم به درخت بخوره و بعد گل يخ هاي ريخته شده رو از روي حوض يخ بسته جمع مي كرديم . همه چيز از جلوي چشمهام گذشتند . اين كه چطور زمان گل دادن درخت براي اون مهم شده بود . اين كه چطور ازش مراقبت مي كرد . اين كه بعد از خشك شدن درخت ، چطورتوي حياط مي نشت و بهش زل مي زد . و قولش.چطور قولي رو كه به ما داده بود از ياد برده بودم . اينكه قول داده بود دوباره درخت رو زنده كنه،اينكه قول داده بود همه مون رو دوباره توي اون خونه ي قديمي ،زير درخت گل يخ جمع كنه .
اينكه آرزو داشت يك بار ديگه به ياد قديم ها ،همه امون رو دور هم و در كنار خودش ببينه .
چرا به قولش عمل نكرد ؟ چرا به آرزوش نرسيد ؟ چرا هر وقت يه گلدون گل يخ مي بينيم ،مجبور مي شيم گريه كنيم ؟چرا وقتي به يادش مي افتيم ،بغض گلومون رو مي گيره ؟ چرا حالمون بد مي شه ؟ چرا هق هق مي كنيم ؟ چرا بايد همش از خودمون اين سوال رو بپرسيم ؟ چرا نتونست به قولي كه بهمون داده بود عمل كنه؟ چرا مي خواد تنهامون بذاره ؟


........................................................................................

                             Monday, January 13, 2003

● امروز از لاي يكي از كتاب هام يه نامه پيدا كردم كه براي خودم نوشته شده بود . خيلي تعجب كرده بودم . تا به حال نخونده بودمش ولي به نظرم خيلي آشنا مي اومد . با پيدا كردن اسم فرستنده ي نامه ،همه چيز يادم اومد و آه از نهادم بلند شد . اون نامه رو تابان روز جمعه 23 شهريور سال 1380 وقتي داشت توي يكي ازاين امتحانهايي كه براي آمادگي كنكور برگزار مي كنن ( بگو قلم چي ديگه جونت در بياد!) شركت مي كرد ، برام نوشته بود . من يك سال و نيم پيش ،باعث شد كه تصميم بگيرم از فردا بهتر زندگي كنم .

سلام تابان . مطمثنم وقتي كه اين نامه رو مي خوني ، پزشكي توي تهران ! قبول شدي و داري به الان من مي خندي ولي عيب نداره بخند اگه بدوني چقدر آرزو دارم كه جاي تو باشم . من در حال حاضر حالم خيلي بده . من چرا نمي تونم يه خورده و فقط يه خورده باهوش تر از ايني كه هستم باشم ؟
خدا كنه قبول شده باشي . خدا كنه تا حالا كاغذ رو پاره نكرده باشي . كم مونده استفراغ كنم . تردد بچه ها توي راهرو و قيافه هاي نگرانشون حالمو به هم مي زنه . نمي دونم تا كي بايد احمق بمونم . تا كي بايد مغزم رو اينجور راكد نگه دارم ؟
صندليم لق مي زنه . نمي دونم چه جوري قراره كه سه ساعت روش بشينم . از تصور راهي كه بايد برم سرم گيج مي ره . راستي امروز 23 شهريوره يادم رفت كه اين رو بهت بگم . چقدر دلم مي خواد تاريخي رو كه تو توش داري زندگي مي كني بدونم . دلم مي خواد هر چي كه دارم الان حس مي كنم برات بنويسم .نمي دونم كه الان داري به چي فكر مي كني ولي كاش مي دونستم بالاخره طرف رو پيدا كردي يا نه !. نمي دونم صبح به اين زودي اينجا چي دارن مي پزن؟ بوي روغن داغ حالم رو داره به هم مي زنه . ولي من موفق مي شم ! من بالاخره موفق مي شم . بهت قول مي دم ، دفعه يه ديگه كه اينو مي خوني خوشحال تر از الان من باشي خانم دكتر!من هر كاري مي كنم تا جاي الان تو باشم .هيچوقت به اين فكر كردي كه ما چقدر به هم شبيه هستيم ؟ تو آينده ي من هستي و من ، مي دوني كه كي هستم ؟ دلم مي خواد بدوني كه تلاش شبانه روزي من به خاطر اينه كه جاي تو باشم . من رو هيچ وقت از ياد نبر و با ياد مني كه گذشته ات هستم از لحظه هات لذت ببر. بوي روغن من رو كشت . دارن دفتر چه ها رو مي دن . بعدا مي بينمت .


........................................................................................

                             Sunday, January 12, 2003

● يه شيشه ي وسيع . يه شيشه ي وسيع بخار گرفته . بيا ببينيم پشتش چه خبره ! بيا آروم با نوك انگشت بخار هاش رو پاك كنيم .بيا جلو نترس . كجاش رو دوست داري تماشا كني ؟ بيا اين پشت پر از حادثه است . پر از زندگيه . پر از احتمال و پر از دوراهيه . تصميمت رو بگير . بخار رو مي خواي از كدوم قسمت شيشه با نوك انگشتت پاك كني ؟ چشمت رو ببند و بيا . يواش بگو دلت چي مي خواد ببيني و دستت رو روي پنجره بگذار .
بازهم مي توني بگي دست من نيست ؟ باز هم مي توني بگي اسير سرنوشتم ؟ باز هم مي توني شكوه و شكايت كني ؟

اعتقاد ندارم ! من تو زندگيم به بحث كردن اعتقاد ندارم . از روزي كه بحث و يكي به دو يه روز آفتابي شاد رو براي اون بچه ي كوچيك خراب كرد ، ديگه به بحث اعتقاد ندارم .

اگه حرفهام رو قبول نداري بيا اينجا بنشين تا بهم بخنديم . اونقدر بخنديم تا اشك از چشمهامون بياد . ولي بحث . ....بيا هيچوقت با هم بحث نكنيم .


........................................................................................

Home