من آينه اي که تو را منعکس توانم کرد، بر من بتاب


هر چه دارم از تو دارم , رو سياهم, تو بتاب


تابان


                             Wednesday, January 22, 2003

● حالا كه نوشته ي خودم رو مي خونم ،باورم نميشه كه چي نوشتم . نمي دونم ولي براي چند لحظه تمامشون رو احساس كردم . تازگي ها خيلي به وجود خودم شك مي كنم .


● هميشه وقتي دردي به سراغم مي آيد ،به ياد مي آورم كه هستم .
چه عجيب! ما همه تلاش مي كنيم خود را فراموش كنيم تا آسوده شويم و از درد خلاصي يابيم . خود را در يك كتاب غرق كن . خود را در يك داستان ديگر در گير ساز !
نه ! آيا فراموش كردن خويش به اندازه ي به ياد آوردن آن دردناك نيست ؟ اين كه همه چيز در اطرافت ،دروغي كهنه بيايد ؟ اين كه همه ي وجودت را ناديده بگيري ؟
نه! رهايي بخش ترين هنر اين است كه تو را وادارند تا در وجودت شك بكني.

شك كن ! به همه چيز كه نكند شكل ديگري داشته باشد و به همه جا كه نكند جاي ديگري باشد .تنها زماني كه شك مي كني مي تواني اطمينان پيدا كني كه هستي و درد، فقط آنموقع است كه احساس نخواهد شد .


........................................................................................

                             Monday, January 20, 2003

● شايد چيزايي كه دنبالشون مي گردي ،همين نزديكي ها ،گوشه ي يه جايي افتاده باشند .لاي نت هاي پيانو......صفحه هاي كتاب ها.....تنهايي ،تنهايي ،تنهايي.....

بالاخره نوبت من هم ميشه كه به شما ها بخندم . بخندين،بخندين،بخندين. به من كه مدت ها به انتظارتون مي شينم و مثل هميشه نا اميد چشمهام رو مي بندم و به خواب مي رم، بخندين .


........................................................................................

Home