من آينه اي که تو را منعکس توانم کرد، بر من بتاب


هر چه دارم از تو دارم , رو سياهم, تو بتاب


تابان


                             Saturday, February 15, 2003

● زمان مرهم زخم هاي كهنه است و البته پديد آورنده ي زخم هاي تازه .

چقدر از اين جمله خوشم مي آد . چقدر از اين جمله خوشم مي آد ؟


........................................................................................

                             Friday, February 14, 2003

● اين بار چطور دانه هاي انار را رنگ آميزي كرده وچطور تك تك ياقوت ها را برق و جلا داده است ؟ بعد از آن شاليزار وسيع كه يك پارچه سبزش كرد و گل هاي رنگارنگي كه به باغ نشاند ،چطور دانه هاي انار را اين چنين قرمز رنگ كرده است ؟
نگاه كن ببين كه قطراتش چطور هوا را خيس كرده اند .انگار تا به زمين نرسيده بخار مي شوند و بالا مي روند . مگر همين چند وقت پيش نبود كه آنقدر باريد تا رودخانه ها ي رو به خشكسالي همگي جان گرفتند و خروش آغاز كردند؟ مگر همين باران بهار ي نبود كه شدتش پروانه ها را به وحشت مي انداخت ؟ حق با شماست! باران حرف مي زند . با نم نم باريدن و با بند نيامدنش ، با شر شر ها و چيك چيك خواندنش و با بلور هاي چون اشك چشمش با همه حرف مي زند و كلاغ ها شايد بهتر از بقيه حرف هايش را مي فهمند و به او جواب مي دهند . دايره هايشان را ديده اي در آسمان كه مرتب كوچك و بزرگ مي شود ؟ كه انگار نمي توانند تصميم بگيرند كه چند دايره ي باشند يا يكي ؟ كه انگار دستپاچه مي شوند از شنيدن خبرآمدن باران و كمي بعد كه اضطرابشان فروكش كرد و سر و صدايشان آرام گرفت ، بر رو ي شاخه هاي لخت يك درخت پاييزي مي نشينندو به پيشوازش مي روند ؟
آيا نديده اي كه چطور هر كدام روي يكي از شاخه هاي درخت پير مي نشينند و پر بارش مي كنند ؟
همه ي اينها به خاطر باران است . به خاطر او كه مي آيد و پاك مي كند و نمي دانم چطور به ياقوتهاي انار رنگ قرمز مي زند .


........................................................................................

                             Sunday, February 09, 2003

● بهش گفتم ،دوران بچگي كه بد نمي شه . براي چند لحظه ساكت موند . ترسيدم . يعني از بچگي هاش خاطره ي خوبي نداشت ؟ جرات نكردم بپرسم .
آره ،دوران بچگي هم بد مي تونه باشه .بچه اي كه محبت نبينه احتمالا اين جمله رو بعد ها به زبون مي آره .
فكر كردم اگه تخيل بچگي هام رو داشتم ، اگه تا آخر عمر هر چيز رو كه دوست داشتم تصور مي كردم ، .....چقدر دلم براي دنيا هايي كه قبلا توشون زندگي مي كردم تنگ شده بود .
از تصور چهره ي كودكي كه طعم محبت رو نچشيده دلم گرفت . باز هم جرات پرسيدن در مورد خودش رو نداشتم .سكوت رو شكست
و تخيل ....خيلي از آدم ها مي تونن تا آخر عمر بچه بمونن .
يعني ذهنم رو خونده بود ؟
تا آخر عمر از همه چيز تعجب مي كنند . با دهان باز از ديدن اطرافشون شگفت زده مي شن و مدام از همه سوال مي كنن.
ياد احساسي افتادم كه قديم ها بعد از گرفتن جواب هام ،تجربه اش مي كردم . چند وقت بود كه از فهميدن رازي ديگه اونقدر شگفت زده نشده بودم ؟تعجب كردم از اين كه اين حرف ها رو از زبون اون مي شنيدم . يعني در موردش اين همه وقت اشتباه مي كردم يعني اون نبود كه به همه چيز عادت كرده و روزمره شده بود ؟چرا اين حرف ها رو به من مي زد ؟ اون كه ديگه بچه نبود چطور اين چيز ها رو مي فهميد ؟
ياد روزي افتادم كه ازش خواستم برام نقاشي كنه و اون امتناع كرد . بعدا خودم رو متقاعد كردم كه نمي تونست. چه طور كسي كه به اندازه ي يك نقاش ساده خلاقيت نداشت اون حرف ها رو به من مي زد ؟ بايد مي كشيد . بايد حر فهاش رو ثابت مي كرد . يعني هنوز به اندازه ي يه بچه عاشق نقاشي بود ؟
چقدر نگاهش معصوم بود . از خودم خجالت كشيدم . چرا حرف هاش به نظرم دروغ مي اومد ؟ چرا باورش نمي كردم ؟ چرا از اينكه گفته بود دوران بچگي خوبي نداشته دلگير شده بودم ؟ كاش مي تونست نقاشي كنه . كاش من رو با نقاشي هاش متعجب مي كرد.


اشتباه مي كردم . بعد ها فهميدم كه در موردش اشتباه مي كردم و اين رو از خطوط چهره ي پيرمردي كه روي صندلي نشسته و از توي صفحه ي كاغذ به من خيره شده بود فهميدم . نقاشي كه جز يك بچه ي ماهر،كسي توانايي آفريدنش رو نداشت .




........................................................................................

Home