من آينه اي که تو را منعکس توانم کرد، بر من بتاب
هر چه دارم از تو دارم , رو سياهم, تو بتاب
| تابان |
|
Friday, February 21, 2003
● انار
........................................................................................زماني كه من در دل يك انار زندگي مي كردم ، از يك دانه شنيدم كه گفت : من يك روز درختي خواهم شد . باد در شاخه هايم خواهد خواند و خورشيد بر برگ هايم خواهد رقصيد و من در همه ي فصل ها برومند و زيبا خواهم بود . آنگاه دانه ي ديگري گفت :من هم وقتي به جواني تو بودم از اين خيالها در سر داشتم ، ولي اكنون كه مي توانم امور را سبك سنگين كنم ،مي بينم كه اميدهايم بيهوده بود . دانه ي سوم هم در آمد و گفت : من در خودمان چيزي كه نشان آينده ي بزرگي باشد نمي بينم . دانه ي چهارم گفت:اما اگر آينده آينده ي بزرگي در كار نباشد،زندگي ما ياوه اي بيش نخواهد بود! دانه ي پنجم گفت:چرا بر سر آنچه خواهيم شد جدال مي كنيم ،در حاليكه حتي نمي دانيم چه هستيم . اما دانه ي ششم در پاسخ گفت: ما هر چه هستيم ،همان خواهيم بود. دانه ي هفتم گفت: من به روشني مي دانم كه چه در پيش است ،ولي نمي توانم بيان كنم. آنگاه دانه ي هشتم سخن گفت ـو نهم ـو دهم ـو بسياري ديگر ـتا آنكه همه به سخن آمدند و من از بسياري صداها چيزي نمي شنيدم . چنين بود كه همان روز از آنجا به دل يك به رفتم ،كه دانه هايش كم اند و كمابيش خاموش . جبران خليل جبران □ نوشته شده در ساعت 10:17 AM توسط تابان Wednesday, February 19, 2003
● يك سالش كه شد بردنش اسباب بازي فروشي ،مي خواستن اين دفعه خودش انتخاب كنه . براي مامان و باباش هم خيلي جالب بود كه بفهمن چي مي خواد . زياد يادش نمي آد چيزي از اون روز . اولش كه پاش رو گذاشت توي مغازه ، آخه مي تونست خوب راه بره ،خيلي زود راه افتاده بود ، چشمهاش حسابي گرد شدن . اون همه زرق و برق و رنگ هاي شاد پاك عقل از سرش پرونده بود . از خوشحالي مي خواست پر در بياره . سرعتش رو زياد كرده بود و حالا ديگه داشت مي دوييد . سرش رو مرتب به چپ و راست مي چرخوند ، مي خواست بيشتر ببينه ،مي خواست بيشتر ماشين و عروسك پيدا كنه .مامان و باباش هاج و واج مونده بودن . شايد اولين باري بود كه اينطوري مي ديدنش . مرتب از اين طرف مغازه به اونطرف مي رفت و ذوق مي كرد . فروشنده هم كار و زندگيش رو ول كرده بود و بچه رو تماشا مي كرد و لبخند مي زد . همگي خوشحال بودن و از همه خوشحال ترمعلومه كه كي بود .خوشحالي، زياد دووم نياورد ولي . براي بچه كو چيكه زياد طول نكشيد تا بفهمه تمام اسباب بازي ها توي دستهاش جا نمي گيرن . خيلي زياد طول نكشيد تا بفهمه سهمش خيلي خيلي كمتر از اون چيزيه كه توفكرش مي گذره . ديگه داشت از خوشحالي جيغ مي كشيد . خرس پشمالوي سفيد رو پيدا كرده بود . تو دستهاش گرفته بودش و پشم هاي نرمش رو نوازش مي كرد . بعدش نوبت يه خرگوش بود . همين طور كه مي دوييد چشمش به يه ماشين قرمز افتاد . زود برش داشت و در حاليكه با گردنش مواظب بود تا نيفته به راهش ادامه داد .
........................................................................................عروسك بعدي رو كه برداشت خرس پشمالو كف زمين بود . وايستاد . يه كم دور و برش رو نگاه كرد . شايد داشت فكر مي كرد . شايد جا خورده بود . باورش نمي شد . دولا كه شد تا خرس رو بر داره خرگوشه از دستهاي كوچولوش افتاد . لب ورچيد . گريه اش گرفته بود هي تند تند اسباب بازي ها رو بر مي داشت و قبلي ها از دستهاش مي افتاد . خودش هم دو سه بار زمين خورد ولي حاضر نبود كوتاه بياد . مامان و بابا كه ديدن داره اذيت مي شه زدنش زير بغلشون و از مغازه بيرون اومدن . هنوزبعضي وقتها براش تعريف مي كنن از اون شب كه تا صبح گريه كرده و اينكه تا مدت ها عروسك جديد نداشته . دنبال چيزهاي زيادي بودم . به خيال خودم دستهام رو از اونها پر مي كردم . امروز فهميدم يه چيزي از دستم افتاده . اون موقع كه فكر مي كردم دارم به هر چي كه مي خوام مي رسم درست همون لحظه از دستم افتاده . يه نفر كه خيلي دوستش دارم به فكر من بوده و من بي توجه به محدوديت دستهام ، دنبال خرس هاي پشمالوي سفيد مي گشتم . اين بار هم كاري جز گريه نمي شد كرد . من رو ببخش دوست عزيز و خوبم، من هنوز عوض نشدم . من رو ببخش ،من رو ببخش،من رو ببخش..... □ نوشته شده در ساعت 10:40 AM توسط تابان
|