من آينه اي که تو را منعکس توانم کرد، بر من بتاب


هر چه دارم از تو دارم , رو سياهم, تو بتاب


تابان


                             Thursday, March 06, 2003

● با خودم گفتم ديگه حرف زدن بسه ! چطوره يه كم به چيزايي كه تا به حا گفتم عمل كنم ؟ مي دونين تجربه ي خوبي بود ولي چه جوري بگم ، احساس يه تيكه قند رو داشتم كه داره به سرعت تو يه ليوان آب گرم حل مي شه ! نمي دونستم چيكار بايد بكنم ، فقط مطمثن بودم كه نبايد غرق بشم ! توي اين مدت كه داشتم نقش ”خود شماره ي يازده ” ام رو بازي مي كردم ، خودي كه هيچ چيز فردي و شخصي براي خودش نداره و فقط يه تيكه از اجتماعش به حساب مي آد، تو تمام اين مدت كه داشتم تمرين مي كردم چه طوري با كلي فكر و عقيده و حرف و عمل مختلف كنار بيام ، به يه نتيجه ي مهم رسيدم و اون اينكه دارم حل مي شم .
شايد خاصيت ”خود شماره ي يازده ” همينه . شايد مجبوره كم كم بي رنگ بشه و تيكه اي از يه كل به حساب بياد . به هر حال براي من بازي اين نقش با تموم خوبي هايي كه داشت ، حسابي سخت بود ،بديش اينه كه اصلا نمي دونم تا كي بايد اين نقش رو بازي كنم . دلم خيلي تنگ شده . براي خودم موقعي كه تنهايي مي شستم و فكر مي كردم . براي خودم وقتي كه مجبور نبودم به دلخواه كسي رفتار كنم . براي خودم وقتي كه ذهنم رو داد مي زدم . براي خودم وقتي كه تنهاي تنها بودم . الان كه اينجا نشستم احساس اونموقع ها يادم مي آد و تازه مي فهمم كه چقدر دلم براي همه چيز تنگ شده ........

امروز براي اولين بار در عمرم معني و مفهوم كاغذ بازي رو درك كردم . انگار با پوست و گوشتم فهميدم . كاش مي شد خودم رو پاك مي كردم . با يه پاك كن .دارم تو يه جمعيت بزرگ حل مي شم .مثل يه تيكه قند توي آب گرم .


........................................................................................

Home