من آينه اي که تو را منعکس توانم کرد، بر من بتاب
هر چه دارم از تو دارم , رو سياهم, تو بتاب
| تابان |
|
Tuesday, May 27, 2003
● اين صبح ، اين نسيم ، اين سفر مهيا شده سبز ، اين من و اين تو ،
........................................................................................همه شاهدند كه چگونه دست و دل به هم گره خوردند ....يكي شدند و يگانه . تو از آن سو آمدي و او از سوي ما آمد ، آمدي و آمديم . اول فقط يك دل دل بود . يك هواي نشستن و گفتن . يك بوي دلتنگ و سر شار از خواستن . يك هنوز با هم ساده. رفتيم و نشستيم ، خوانديم و گريستيم . بعد يكصدا شديم . هم آواز و هم بغض و هم گريه ، همنفس براي باز تا هميشه با هم بودن . براي يك قدم زدن رفيقانه ، براي يك سلام نگفته ، براي يك خلوت دل خاص ، براي يك دل سير گريه كردن .... براي همسفر هميشه عشق ....باران ! باري اي عشق ، اكنون و اينجا ، هواي هميشه ات را نمي خواهم ....نشاني خانه ات كجاست ؟ علي صالحي احساس يك كلمه رو دارم . يك كلمه از يك كتاب بزرگ كه نمي دونم راجع به چي نوشته شده . امروز كلي گريه كردم . يك نفر اومد و نشاني ها رو به من داد . فكر كردم تويي . ازش راجع به تو پرسيدم . نمي شناختت . واقعا خودت نبودي ؟ . بالاي سرم رو نگاه كردم . احساس يك كلمه رو داشتم يك كلمه از يك كتاب بزرگ كه نمي دونم راجع به چي نوشته شده . كاش يك نفر زير كلمه من خط مي كشيد . تنهام نگذار. □ نوشته شده در ساعت 11:00 AM توسط تابان
|