من آينه اي که تو را منعکس توانم کرد، بر من بتاب
هر چه دارم از تو دارم , رو سياهم, تو بتاب
| تابان |
|
Saturday, August 09, 2003
● ببخشيد .....اما نه ! مي دونين ،اگه باهاتون روبرو مي شدم و قرار بود حرفهاي امشب رو بهتون بزنم حتما ازتون معذرت مي خواستم كه وقتتون رو با مزخرفاتم مي گيرم و حتما ته دلم باز به خاطر ببخشيدي كه بهتون مي گفتم از خودم يه بار ديگه متنفر مي شدم و اين قطعا اتفاق مي افتاد و راهي هم نداشت كه نيفته ولي حالا كه دارم مي نويسم همه چيز فرق مي كنه و من مي تونم اعتراف كنم كه دوست دارم نوشته ام رو بخونين و از خوشحالي پر در مي آرم اگه مجبور نباشم به خاطرش ازتون معذرت بخوام !
........................................................................................راستش تمام اين چند وقت رو دارم با خودم ور مي رم . خيلي سخت شده بدنم . سخت تر از اون كه بتونم در نظرش نگيرم . خيلي احساس غمگينانه اي هست ،باور كنين .اينقدر تكرارش كردم تا يادم رفت .خودم رو مي گم . خيلي احساس غمگينانه اي بود ، باور كنين . امشب رفتم تا يه بلوزي روكه خشك شدنش داشت دير مي شد ، رو پشت بوم آويزون كنم . شب بود و ستاره و ماه پشت يه ساختمون و احتمالا خيلي چيزهاي ديگه كه اگه كمتر سخت شده بودم مي تونستم ببينمشون . چي ميشنوي ؟ صداي كولرها رو . چي مي بيني ؟ صبر كن . يه ماشين همين الان دنده عقب گرفت . ساختمون روبر يي يكي از چراغهاش روشن شد . فكر نمي كني اين ها رو يه بچه باكتري هم مي تونه بشنوه و ببينه ؟ چرا .حق با شماست . ببخشيد ....ببخشيد .....ببخشيد .....ببخشيد .....ببخشيد . نشستم كف زمين . زمين خيس شده بود . نه من گريه نكرده بودم . نمي تونستم ، خيلي سخت شده بود بدنم. از لباس تنيسي كه شسته بودم آب مي چكيد و من رو ياد يكي ديگه از حماقت هام مي انداخت . راستي شما فكر مي كنيد تماشاي تنيس بازي كردن يه پسر خوشتيپ و خوش استيل و شاهد بردنش از حريف بودن ممكنه چه حسي رو در من ايجاد كرده باشه ؟ نه عاشقش نشدم . بدنم براي اينكار خيلي سخت شده . حسودي كردم . به يه نفر كه شايد ديگه تا آخر عمرم هم نبينمش . حتي الان هم كه ياد اونروز مي افتم حدي از حسادت لجن آلود تمام تنم رو مي گيره كه مي خوام استفراغ كنم . ورزش كه مي كنيم ،خوشحال مي شيم ولي وقتي يادمون مي افته دليلش ترشح يه سري ماده ومخلوط شدن چند تا هورمون با همه دلمون مي گيره . ببخشيد كه فعل هاي اين جمله ي آخر رو جمع بستم ، احساس تنهايي مي كردم . با خودم گفتم اينقدر اينجا مي مونم تا يه كم بدنم نرم تر بشه . شايد اگه كتابم رو بر مي داشتم مي اومدم و همين جا منتظر خشك شدن لباس مي شدم تا صبح يه كمي بهتر مي شدم . خوابم مي اومد . هميشه بيشتر از هر چيزي در مقابل خواب ضعيف بودم . يه جا خوندم كه آدم ها ي باهوش كم مي خوابند . ببخشيد كه سرتون رو درد آوردم ، بخشيد ، ببخشيد . □ نوشته شده در ساعت 1:54 PM توسط تابان
|