من آينه اي که تو را منعکس توانم کرد، بر من بتاب


هر چه دارم از تو دارم , رو سياهم, تو بتاب


تابان


                             Friday, November 21, 2003

شراب بيغش و ساقي خوش دو دام رهند

كه زيركان جهان از كمندشان برهند

از دور دست سياهي هاي دلمه بسته ي يك شهر بزرگ را مي بينم . شهري پر از مردمان خواب زده ، شهري پر از صورتك هاي زشت و زيباكه مي آيند شب هنگام در سياهي هاي روياهاي مردمان اين شهر بزرگ . گريه مي اندازندشان ، مي خندانندشان ، دلتنگ مي كنندشان براي ديدن، مي پرند از خواب ،مردمان اين شهر بزرگ .
از دور دست ، سياهي هاي دلمه بسته ي يك شهر بزرگ را مي بينم . صبح شده در آن . فرداي آن شب هاي پر از صورتك است انگار . كوچه ها ،خيابان ها ،ميدان ها همه پر از مردمان است ، در جستجو براي يافتن صورتكي زيبا .
مي شنوم از دور دست ، از ميان تاريكي هاي دلمه بسته ي يك شهر بزرگ ،صداي پچپچه ي آن ها را . با افسردگي مي گويند به هم : من صورتكي زيبا مي خواهم ، با چشماني درشت ،لبهايي دوست داشتني ، مژگاني بلند ، گونه هايي پر رنگ .
گونه هايي پر رنگ را انگار بلند تر مي شنوم . آه ،همه در جستجوي صورتي هستند با گونه هاي پر رنگ ،گونه هاي پر رنگ ، گونه هاي پر رنگ .....
از دوردست ، سياهي هاي دلمه بسته ي يك شهر بزرگ را مي بينم ، با مردماني خسته از جستجو كه بر مي گردند به خانه هايشان و انتظار مي كشند تا رويايي ديگر كه دلتنگ شوند براي ديدن يك صورت ، عاشق شوند ، گريه كنند ، به نفس نفس بيفتند ، آماده شوند براي فردايي ديگر و فردا باز همان پچپچه ي باستاني : من صورتكي زيبا مي خواهم .........
شعر و موسيقي مرده است در اين شهر بزرگ .
از دوردست ، سياهي هاي دلمه بسته ي يك شهر را مي بينم و صورتكي زيبا كه گونه هاي كمرنگ مرا دوست نداشت ، قدم مي زند در ميان سياهي ها .


........................................................................................

Home