من آينه اي که تو را منعکس توانم کرد، بر من بتاب


هر چه دارم از تو دارم , رو سياهم, تو بتاب


تابان


                             Tuesday, July 27, 2004

● صبح خيلي زود بود، خيابانها پاكيزه و خلوت ، من رهسپار ايستگاه بودم . همچنان كه ساعت برج را با ساعت مچي ام مقايسه مي كردم پي بردم كه بسيار ديرتر از آن است كه انديشيده بودم و مي بايست بشتابم ؛ تكان ناشي از اين كشف احساس نا خاطر جمعي درباره ي راه به من داد ، هنوز خيلي خوب با شهر آشنا نبودم ؛از بخت نيك، پاسباني دم دست بود ، پيشش دويدم و نفس بريده ازش راه را پرسيدم . لبخند زد و گفت:
"راه را ازم ميپرسي؟"
گفتم:"آره ،چون نمي توانم خودم پيدايش كنم"
گفت:"ولش كن! ولش كن!"و با تكاني ناگهاني رو گرداند ،ماند كسي كه مي خواهد با خنده اش تنها باشد.

 



........................................................................................

Home