من آينه اي که تو را منعکس توانم کرد، بر من بتاب


هر چه دارم از تو دارم , رو سياهم, تو بتاب


تابان


                             Monday, January 10, 2005

● ......بچه كه بود تابستان ها ساعت ها مي نشست لب حوض كوچك وسط حياط . پاهاش را مي كرد توي آب ،انگشتهاش را بالا پايين مي بردو براي خودش قصه مي گفت. هر كدام از انگشتها يكي از آدمهايي بودند كه مي شناخت . شست راست مادرش بود ،شست چپ پدرش. شست راست مي زد توي سر شست چپ و مي گفت ((بي
عرضه!)) شست چپ كنار مي كشيد .
انگشت كوچيكه ي پاي چپ خود حسن بودو انگشت كوچيكه پاي راست زري ،دختر همسايه .
حسن انگشت كوچيكه ها را بلد نبود تكان بدهد . مادر زري به مادر حسن مي گفت ((خوش به حالت. بچه به اين آرومي و بي آزاري نعمته والله. زري آتيش به جون گرفته يه دقه آروم و قرار نداره .))
زري گاهي مي آمد مي نشست كنار حسن لب حوض. تند تند آدامس بادكنكي مي تركاند و مثل حسن روي انگشتهاي پاهاش اسم مي گذاشت. ((اينم مادرمه كه همش نق مي زنه ، اين داداش بزرگمه ،اين داداش كوچيكه س. جفتي مي خوان به من زور بگن . چه غلطا !اينم منم . )) و با شست راست مي زد تو سر داداش ها . آب كه شلپ شلوپ مي كرد زري مي خنديدو پاهاش را محكم تر مي كوبيد توي آب تا بالاخره مادر خودش يا مادر حسن داد مي زدند ((آروم بگير بچه!)).
با اينكه بازي اختراع حسن بود،دست آخر زري به حسن ياد داد چطور انگشت كوچيكه ها را تكان بدهد و سيزده چهارده ساله كه بودند يك بار انگشتي را كه خودش بود گذاشت روي انگشتي كه حسن بود . حسن نفسش بند آمد و بعد پاهايش را از توي حوض در آورد. زري از جا جست و گفت ((ايش! بي عرضه !))و از آن به بعد كمتر خانه ي حسن پيداش شد. چند سال بعد كه زري را شوهر دادند انگشت بغل شست راست كه درازتر از باقي انگشتها بو شد شوهر زري . حسن هر چه كرد ياد نگرفت اين يكي انگشت را تكان بدهد ..........





........................................................................................

Home