من آينه اي که تو را منعکس توانم کرد، بر من بتاب
هر چه دارم از تو دارم , رو سياهم, تو بتاب
| تابان |
|
Saturday, December 21, 2002
● تو سرماي ميون برف ها نفس عميقي كشيدم و اجازه دادم هواي برفي كوه جاي عفونت ريه ها رو بگيره . بيماري بايد دنبال بدن قرباني ديگه اي مي گشت . شايد اونقدر قوي بودم كه از تخت خواب بيرون بيام ولي هرگز قدرت تحمل بي توجهي هات رو نداشتم و نخواهم داشت . با خودم قسم خوردم كه در اين باره چيزي بهت نگم . به روت نيارم كه چقدر از دستت عصباني بودم و سعي مي كردم در مورد فراموش كردن هات همه چيز روبراي خودم توجيه كنم .
........................................................................................امروز يه روز ديگه اس كه اگه حواسم رو جمع نكنم با ديروز و فردا اشتباهش مي كنم . مي دوني سايه يعني چي ؟ دوست دارم بگي هر چي رو كه به ذهنت مي رسه . شنيده بودم به جز اون محيط تاريك آشنا به معناي پناه هم هست . بهش گفتم :حمايت ، فكر مي كنم . مي دوني چرا سايه ها سياه اند ؟ همه اشون سياهن ؟ شايد ما فقط عادت كرديم كه سايه هاي سياه رو ببينيم . تعجب كردم ،همون لحظه داشتم سايه هاي سبز و آبي و زرد درخت ها رو كه روي بركه افتاده بود، از پشت پنجره ي اتاقم مي ديدم . بهش گفتم به حرف هام اطمينان نكنه چون فكر مي كردم هنوز تب دارم . من عاشق فكر هاي تب كرده ام . چقدر آروم شده بودم . براي چند لحظه فكر كردم كه پيش تو هستم . هميشه سختگير تر از اوني هستي كه به فكر هاي تب كرده ي من توجهي بكني ولي خودت هم مي دوني كه چقدر دوستت دارم . دلم براي مخالفت هات تنگ شده . براي درس ياد گرفتن ها ،براي فكر كردن ها . براي همه چي كه مدتي بود نداشتم . بهش گوش مي كردم ..... سايه يك تصوير زير هر نوري يه جوريه. ماهيت آدم ها هم همين طوره . اگه رنگ ها ش رو پاك كني ميمونه يه سايه . يه سايه كه گفتم ،درون اونهاست . به نور بستگي داره . زير نور هاي مختلف دراز و كوتاه مي شه . كوچيك و بزرگ مي شه . گاهي اونقدر عوض مي شه كه نمي توني باور كني همه شون متعلق به يه نفره و اين يعني نسبي بودن همه چيز. تو هميشه يه سايه از من ميبيني و اين هم قشنگه و هم ترسناك ،نه ؟ فكر مي كني همه ي آدم ها سايه دارن ؟ تو خودم رفته بودم . همه اش به تو فكر مي كردم و به سايه هايي كه ازت ديده بودم . چطور مي خواستي كه بهت اعتماد كنم ؟ چطور مي تونستم بي اعتناييت رو نا ديده بگيرم . به ياد روز هايي افتادم كه هر دو سايه مي شديم و همديگه روروي ديوار پيدا مي كرديم و حالا كه انگار براي تو مرده بودم . همه ي آدم ها ؟ مطمثن نيستم . بعضي ها بدون رنگ و لعاب هيچ چيز نيستند . □ نوشته شده در ساعت 3:01 AM توسط تابان Sunday, December 15, 2002
● منظورم يك جمله ي ديگر بود ،صبر كن ! ايناهاش .اين :
........................................................................................بسياري از مردم تا نتوانند شنا كنند ،شنا نمي كنند . راستي راستي اين نشانه ي هوش و ظريف طبعي نيست ؟ اينكه معلوم است كه شنا نمي كنند ،آنها براي زندگي روي زمين خشك آفريده شده اند،نه براي آب. همچنين اين حكم طبيعت نيست كه مردم فكر كنند،زيرا آنها براي زندگي آفريده شده اند ،نه براي تفكر . بله،و هر كس كه فكر كند ،يا از آن مهمتر ،هر كس كه فكر را پيشه ي خود نمايد،كارش به جاهاي باريك مي كشدو آنوقت با اين كار زمين خشك را با آب مبادله كرده و روزي هم در آن غرق خواهد شد . ! □ نوشته شده در ساعت 11:32 AM توسط تابان
|