من آينه اي که تو را منعکس توانم کرد، بر من بتاب
هر چه دارم از تو دارم , رو سياهم, تو بتاب
| تابان |
|
Wednesday, January 29, 2003
● نگاهي پرت از پشت پنجره
........................................................................................با اين روزهاي بهاري كه به زودي از راه مي رسند چه كنيم ؟امروز صبح آسمان خاكستري بود ،اما اگر حال دم پنجره برويد تعجب مي كنيد و گونه تان را به چفت پنچره تكيه مي دهيد . خورشيد از هم اكنون غروب مي كند ،اما آن پايين مي بينيدش كه چهره ي دختركي را روشن مي كند كه قدم مي زند و دور و برش را مي نگرد،و همانگاه مي بينيدش كه در سايه ي مرد پشت سريكه به او مي رسد فرو مي رود . و سپس مرد گذشته و چهره ي دخترك كاملا روشن است . كافكا □ نوشته شده در ساعت 8:22 AM توسط تابان Monday, January 27, 2003
● امروز سال روز مرگ ”است” بود . دومين سالگرد مرگش. ياد اولين روزي افتادم كه اومده بود خونمون . اولش زياد دوستش نداشتم . نه اينكه ازش بدم بياد ،نه . گفتم توي اين خونه يا جاي منه يا اون . خيلي عصباني بودم و از اينكه بدون پرسيدن نظر من دعوتش كرده بودن ،حسابي دلگير شده بودم . خواهرم خيلي باهام صحبت كرد و دلم رو به دست آورد . اومد و ”است ” رو گذاشت توي دستم .اونموقع كه البته اسمش ”است” نبود ولي خوب خيلي زود اين اسمش شد. عجيب بود همه چي در موردش .انگار با همون نگاه اولش بهم گفت :ببين آبجي ، ما هم همونقدر كه تو از ما متنفري از تو بدمون مياد ،ولي چاره اي نيست .همينه كه هست ما شما رو تحمل مي كنيم و شما ما رو . از اين صراحتش خوشم اومد . دستي به پشت نرمش كشيدم و از اون به بعد كم كم با هم رفيق شديم . امروز درست دو سال از روزي كه مرد مي گذره . هيچموقع فكر نمي كردم كه انقدر بهش علاقه پيدا كنم . مطمثنم كه اون هم در مورد من همچين حسي داشت .
........................................................................................گفتم حالا اسمش رو چي بذاريم ؟ يك كلمه از توي همين كتابي كه داري مي خوني . چشمهاتو ببند و يه صفحه رو باز كن . از توي كتاب زيستم ؟ خيله خوب صبر كن . فنيل كتونوري حاصل جهش ژني ”است” . است ؟ يعني تو مي خواي اينطوري صداش كنيم ؟ خوش اومدي ”است”. خيلي خيلي خوش اومدي ! توي اون چند وقتي كه مهمون ما بود خيلي چيزها براي من تغيير كرد . هر موقع مشكلي برام پيش مي اومد سراغش مي رفتم و با هاش درد دل مي كردم و به شيكم گرمش دست مي زدم . اول حسابي دلم رو خالي مي كردم و بعدش كه آروم مي شدم،نوبت اون بود تا مكالمه رو پيش ببره . يكي از چشمهاش رو تا نيمه باز مي كرد و مي گفت :حسابي خودت رو توي دردسر انداختي نه ؟ بي خيال .....بي خيال....بي خيال . است عزيز ، همستر قهوه اي پشمالوي من ، الان كه دو ساله مردي ،من اينجا نشسته ام و به ياد تو و لحظه هايي كه باهات داشتم زندگي مي كنم . دلم مي خواد هر جا كه هستي اين رو بدوني و به هردو مون افتخار كني .دلم خيلي برات تنگ شده. بعد از تو ديگه سراغ هيچ موشي نرفتم و نمي رم . □ نوشته شده در ساعت 9:57 AM توسط تابان Sunday, January 26, 2003
● Conscience is but a word that cowards use , devised at first to keep the strong in awe .
........................................................................................Shakespeare □ نوشته شده در ساعت 9:54 AM توسط تابان
|