من آينه اي که تو را منعکس توانم کرد، بر من بتاب


هر چه دارم از تو دارم , رو سياهم, تو بتاب


تابان


                             Saturday, February 08, 2003

● تا حالا شمعهاي با چنين شعله هاي خيره كننده اي نديده بودم .با خودم فكر كردم چه خوب شد كه روشنشون كردم . اتاقم تاريك بود و شمعهايي كه فكر مي كردم هيچ موقع به دردم نمي خورند داشتند مي درخشيدند .
از ضبط صوت قديمي صداي پيانو مي اومد . والسهاي شوپن كه مدتها بود مي خواستم دوباره بهشون گوش كنم .
از كي تا حالا اينقدر رومانتيك شدي ؟ مگه نمي گفتي از نور كم متنفري ؟
چي بايد جوابش رو مي دادم ؟ خودم هم نمي دونستم .
صداي پارس سگ خونه ي دست چپي بود يا دست راستي ؟ ياد اولين روزي افتادم كه اينجا اومده بوديم . صداي اين دو تا سگ تا هفته ها نمي ذاشت بخوابم . از ترس شب ها گريه ام مي گرفت و حالا بدون شنيدن صداي پارسشون انگار دنبال يه چيزي مي گشتم . فكر كردم آدم ها توي دنيا دو دسته اند . اونهايي كه بدون صداي سگ خوابشون نمي بره و اونهايي كه با پارس سگ ها از خواب مي پرن . چقدر خوشحال شدم از اين كه جزو دسته ي اول بودم .
من رو باش كه فكر مي كردم رمانتيك شدي ! اين چه جور خوابيدنيه ؟ چرا ولو شدي روي زمين ؟
راست مي گفت . ياد پوست گورخري افتادم كه توي خونه ي يكي از دوستهامون ديده بودم و فقط خدا مي دونه كه چقدر ازش مي ترسيدم . با دستها و پاهاي باز روي پاركت هاي اتاق پذيرايي مجللشون پهن شده بود و من تمام مدت فكر مي كردم سر و بقيه ي بدنش كه تو زمين فرو رفته هر لحظه بيرون مي آد و خلاصه همه اش وحشتزده بودم .
بله بله مي دونم . و بعدش ناگهان يه روز براي اينكه به ترست غلبه كني ،تصميم گرفتي بري و روي پوست گورخر بخوابي . درست مثل يه تيكه پوست ، با دستها و پاهاي باز و ديگه اين شد عادتت. چند بارديگه مي خواي اين قصه رو بگي ؟
بي توجه به حرفهاي اون در حالي كه صورتم رو روي فرش اتاق فشار مي دادم ، با دستها و پاهاي باز داشتم به موسيقي گوش مي دادم .
اين والس رو كه يادت نرفته ؟ شماره ي هفت . ببين چه خوب مي زنه . مخصوصا قسمت دومش رو گوش كن . از اين همه والس تو فقط هفت و ده و شونزده رو بلدي بزني . اين واقعا ناراحتت نمي كنه ؟
جواب ندادم .
خوب، بذار يه كم روشن ترت كنم . تو والسهاي يك ،دو ،سه ،چهار ،پنج ،شيش،هشت .نه ،يازده ،دوازده ،سيزده .چهارده و پونزده رو نمي توني بزني ! حالا چي هنوز هم هيچ حسي نداري؟
حرفش به نظرم خنده دار اومد . چطورقبل از اين به حرفهاش اينقدر اهميت مي دادم .
وا ! چرا گريه مي كني ؟ معلوم هست چته ؟ مي خواي دو تايي براي آينده ات نقشه بكشيم اگه نگرانش هستي ؟ مي خواي بهت بگم چه كار كني اگه مي خواي تا ابد بي مصرف نموني؟
نمي خواستم حتي به يك دقيقه ي آينده فكر كنم . داشتم از لحظه ها لذت مي بردم . از تك تكشون و اين چيزي نبود كه بهش عادت داشته باشم . از خوشحالي گريه ام گرفته بود . فكر كردم چقدر بده كه مردم اكثرا موقع غصه ها اشك ها سراغشون مي آد و چفدر بد تره كه گناه ناراحتي هاشون رو گردن اونها ميندازن . د لم مي خواست اشكهاي خوشحاليم رو به كسي نشون بدم . كسي كه شايد از قبل هم اين رو خواسته بود .
آه تو امشب داري من رو ديوونه مي كني . اگه نمي شناختمت مي گفتم حتما عاشق شدي .

ولي شرط مي بندم حاضر نشي از روي زمين بلند شي . تو قرار بود يه كم راجع به برنامه هات فكر كني . چي شد ؟ زدي زير همه چي ؟ هر چه پيش آيد خوش آيد ؟ پاشو اين
چراغها رو روشن كن با هات كار دارم .
نمي تونستم به چيزي فكر كنم . انگشتهام تو هوا تكون مي خورد و تمام حواسم پيش والس شماره ده بود .
خداييش اين يكي رو خوب مي زني جون خودم . . ولي بقيه چي ؟ اين همه وقت از عمرت رو چي كار مي كردي ؟
نفهميدم كي از لاي در كه براي اينكه نترسم بازش گذاشته بودم ،بيرون رفت . چقدر ناراحتش كرده بودم با اين بي توجهي هام .معده ام ديگه نمي سوخت . آروم و راحت با دستها و پاهاي باز كف اتاق دراز كشيده بودم و بدون مزاحمت ور نگران ،منطقي و مضطرب ذهنم داشتم به والسهاي شوپن گوش مي كردم .



........................................................................................

Home